ای مرگ، بیا و مردمی کن

شنيده بودم كه استاد حسين شفايي با بيماري دشواري دست و پنجه نرم مي‌كند. كابل كه رفتم دوست داشتم ازايشان عيادت كنم گفتند به بيمارستاني در تهران منتقل شده است. از طرفي عكسهاي تبليغاتي اش را نيز هر روز در سطح شهر مي ديدم و اين اتفاق هر لحظه ذهن غفلت خوي مرا وا مي‌داشت از حال كسي كه روزگاري نه چندان دور توفيق آشنايي و همكاري را باهاش داشتم با خبر شوم. از كساني كه خبري از ايشان داشتند سراغ مي‌گرفتم. سخنها ضدو نقيض به نظر مي رسيد .اين بود تا اينكه در يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان، موقع افطار، تصوير ايشان را از «تلوزيون نگاه» ديدم كه شاداب و اندكي حتي جوانتر از قبل نشسته بود و از احكام ماه رمضان سخن مي‌گفت. خوشحال كننده ترين تصويري بود كه آن روزها از  تلوزيون هاي كشور مي‌ديدم. خوشحال بودم كه تمام آن خبرهاي نا اميد كننده ، شكست خورده و تسليم اراده‌ي مردي شده است كه مي‌خواهد بماند. اما دريغ كه در جدال ميان انسان و مرگ هماره اين مرگ است كه پيروز است. ماهي نگذشته بود كه شايعه‌هاي دروغ ، رنگ واقعيت گرفت و سرانجام يك خبر قطعي گفت كه شفايي هم رفت.

 مرحوم استاد حسين شفايي در عرصه مطبوعات مهاجرين در ايران چهره‌ي شناخته شده‌اي بود. در واقع مي‌توان مهم‌ترين خصيصه‌ي ايشان را مديريت دانست. ايشان هم مدير مالي خوبي بود و هم مدير فرهنگي موفقي. و اين را سالها كار ايشان در هفته نامه وحدت و مركز فرهنگي نويسندگان ثابت مي‌كند. در راه افتادن فصلنامه در دري نيز نقش انكار ناشدني داشت. شفايي حلقه‌ي واسطه‌اي ميان فرهنگيان ، سران حزب و مردمي بود كه آن سالها مي‌خواستند به نوعي دست فرهنگيان را بگيرند. نفوذ مردمي‌خوبي هم داشت. زبان سياستمداران را هم خوب مي‌فهميد. حوصله و صبري مثال زدني هم داشت و تمام اينها موجب مي‌شد كه مدت زيادي سكان دار بخش كثيري از حركت هاي فرهنگي مهاجران افغاني در ايران باشد. نام ايشان را بار نخست، زماني شنيدم كه در مشهد آمده بود و فيش‌هاي تحقيقاتي كتاب شهداي روحانيت شيعه را بر مي‌داشت. اين آشنايي اجمالي بود تا اينكه در هفته نامه وحدت و فصلنامه سراج و مركز فرهنگي نويسندگان بيشتر با ايشان سر و كار پيدا كرديم و سرانجام در فصلنامه در دري باهم كار مشتركي را شروع كرديم. بعد از آن هر از گاهي كه به قم مي‌رفتيم ديدار ايشان با چهره خندان و بذله‌گويي‌هاي نرم شان شادي بخش جمع ما بود. اما چه مي شود كرد. طبيعت اين جهان همين است كه عراقي در اين غزل گفته است آنهم در كشوري مانند افغانستان. خوشبخت تر آناني است كه زودتر رخت بر مي‌بندند و زيانكارتر كساني كه دير مي‌پايند.

 دل، دولت خرمی ندارد

جان، راحت بی‌غمی ندارد

دردا! که درون آدمی زاد

آسایش و خرمی ندارد

از راحت‌های این جهانی

جز غم، دل آدمی ندارد

ای مرگ، بیا و مردمی کن

این غم سر مردمی ندارد.

نمي‌دانم عادت به نوشتن در ايشان چه مقدار راسخ بوده و آيا توانسته است از خاطرات فرهنگيش در اين سالها يادگاري بگذارد يا نه. به هر حال درگذشت ايشان براي جامعه فرهنگي يك ضايعه بود. روحش شاد باد.  

 

 

 

با استاد تا عبور از دوراهي

1

وقتي تو رفتي،

شكوفه سيب لرزيد

و قناري ساكت شد*

2

صبح چهارشنبه 7/6/1389، دو تا پيامك همزمان از دوستانم محمد كاظم كاظمي و بصير احمد حسين زاده دريافت كردم. بصير احمد كوتاه نوشته بود:« استاد سعادتملوك تابش وفات يافت» و در پيامك جناب كاظمي آمده بود: «سلام ، با خبر شدم كه متأسفانه استاد سعادتملوك تابش در گذشته است. بايد خبرش را انعكاس داد» و پيامك رساندن خبرهايي از اين دست را چقدر ساده مي‌كند. در قديم اگر مي‌خواستي كسي را از مرگ عزيزي با خبر كني‌ چه مقدار بايد ترديد مي‌كردي و در گنجينه‌ي واژگانت دنبال كلمات مناسب مي‌گشتي تا نا خواسته موجب ناراحتي طرف نشوي. اما حالا دو جمله بي‌جان مي‌تواند خبر يك فاجعه را نيز به تو منتقل كند. چاره نيست بايد قبول كنم و ديگر هيچ.

3

آيا به واقع استاد سعادتملوك تابش بنا به قول بصير احمد وفات يافته بود؟ اين جمله‌ي به ظاهر تناقض آميزش به قول مولانا حكايت از فاعليت مي‌كرد. اين سخن هرچند نسبت به عامه خلق نمي‌تواند خالي از اهمال نحوي باشد اما در مرگ اختياري خاصان چه؟ آيا استاد تابش هم به راستي مرگ را برگزيده بود؟حقيقت اين است كه مدتهاست در مورد استاد سعادتملوك تابش اين سخن ذهن مرا به خودش مشغول داشه كه اين شاعر و سياستمدار و روشنكفر در سالهاي واپيسن عمر چه مي‌كرد؟ گوشه‌نشيني او از چه نوع بود؟ آيا ذهن انسان راز زدايي شده‌اي چون من ، مي‌تواند عرفان و رياضت و تصوف را در اين سالها باور كند يا نه؟ آيا به راستي ايشان از دو راهي ترديد گذشته بود؟

4

با استاد از دهه‌ي شصت آشنا بودم سالهايي كه ما نوجوان بوديم و ايشان چهره شناخته شده در عالم شعر و سياست. هم كتابهاي شعرش را ديده بودم و هم نوشته‌هاي سياسي – اجتماعي اش را. يادم است روزي در عالم ناشناسي در عقب يك وانت سر پوشيده از كوهسنگي تا شهر آمده بوديم آن زمان ايشان در عالم سياست‌ورزي بود. روزي بود كه همگي مي‌رفتيم تا جنايت  شش جدي را تقبيح كنيم.

5

بعدها كه ما اندكي ذوق نوشتن و سرودن در خود يافتيم نخستين گزينه كه به خاطرمان خطور كرد هم ايشان بود. بعد از دو ر‌وز تلاش من و نبي قانع زاده ايشان را از دفتر حزب رعد به منزل عمويم حجت الاسلام سيد عباس مظفري در سيمتري طلاب، ميلان پانزدهم آورديم كه آنجا تعدادي از دوستان ديگر مانند جواد خاوري و حسن رضايي به انتظار نشسته بودند تا استاد به ما درس ادبيات بياموزد و ايشان طي يك ساعت در اين باره سخن گفت كه: «ادبيات و ما ادراك الادبيات؟».

6

يك روز خبر شديم كه استاد با ياران سياسي اش بر سر تصاحب قدرت درگيري دارد. و مدتي اين خبر نقل محفل جوانان جستجو گر آن روزگار بود. از آن به بعد بود كه استاد از جلوت سياست به خلوت ذكر كشيده شد و رابطه اش را از عالم و آدم بريد. ديگر مدتها از او خبري در زبان خلق نبود. گاهي كه وقت يار مي‌شد و به مدد جستجوگري‌هاي بصير احمد حسين زاده منزلش مي ر‌فتيم هرچه مي‌گفتيم استاد حضرت مولانا گفته است: خلوت از اغيار بايد ني‌ زيار/ پوستين بهر دي آمد ني بهار. با تمسخر و نگاه عاقل اندر سفيه مي‌گفت: كو يار؟ و كو بهار؟

7

شنيده مي‌شد كه استاد خوشبختانه در خلوت خودش شديد كارمي‌كند و تأليفات دارد و شاگردان خاص دارد. ما خوش بوديم از عاقبت به‌خيري ايشان. چون حال و روز ياران سياست و كياست را مي‌ديديم. اما سخن اين بود كه نه ديگر شعري از ايشان خوانديم و نه كتابي ديديم. مي‌گفت قرار است چاپ شود. فلان گروه قول داده و بهمان حاجي وعده فرموده و مي‌خواست ده پانزده عنوان كتاب شعر و حكمت و عرفان را يكجا منتشر كند. آن وعده‌هاي اهل كرم كجا شد و بر سر كتابهاي استاد چه خواهد آمد سخت نگران كننده است.

8

در اين سالهاي اخير باز اندك ميلي به بازگشت به عرصه كار فرهنگي در ايشان ديده مي‌شد. يكي دو بار به دفتر مجله خط سوم آمدند و مصاحبه‌اي نيز از ايشان در اين فصلنامه به چاپ رسيد و يكبار نيز ميزبان جوانان شاعر جلسه شعر در دري بودند و نوار تصويري آن نشست نيز خوشبختانه موجود است. اما ديگر زمانه ما اندكي تغيير كرده بود و ديگر جوانان اين سالها آن جوانان پرشور و مشتاق دهه شصت نبود كه به دنبال استاد بروند و با احترام تمام بياورند و اصرار كنند كه به آنها چيزي بياموزند. جوانان دهه هشتاد طوري ديگر مي‌انديشند و حتي شنيده مي‌شود گاهي موجبات ناراحتي ايشان را نيز فراهم مي‌آورند.

9

هرچه بود استاد سعادتملوك تابش آدم خاصي بود. در ميانه‌ي آدمهاي معمولي و هم قد و هم خوي، او طوري ديگر زندگي مي كرد. طوري ديگر مي‌انديشيد و مي نوشت. مي گويند در جواني عاشق بوده و ديگر به احترام همان عشق ، زن نگرفت. در جواني روشنفكر بود و سياستمدار  و شعر آزاد و نو مي‌سرود و در ميانسالي عارف و صوفي شد. شعر كلاسيك در مدح ائمه مي‌‌سرود. روضه مي‌خواند و به جاي درس دادن در دانشگاه با بازاريان و عامه مردم دمخور بود. از زندگي چه يافته بود و چه مي‌ديد خدا مي‌داند . كاش كتابهايش اين را براي ما بازگو كند.

10

شعر استاد خود حكايت ديگري دارد. هرچند كارهاي  اخير ايشان در دسترس نيست تا بتوانيم بر اساس آنها قضاوت كنيم‌ وخودش گاهي به دوستانش گفته بود كه اگر چاپ شود طرح تازه‌اي مي‌افكند. ما نيز به انتظار چاپ آنها مي‌مانيم. اما كارهاي چاپ شده اي كه از ايشان در دست است نشان مي‌دهد كه تابش در غزل‌سرايي به سبك هندي قابليت‌هاي بياني خوبي داشت كه چندان آن را جدي نگرفت و در شعر آزاد نيز كارهايي ابتدايي اش بر خلاف رواج معمولي شعر سپيد در افغانستان بود كه اغلب در اختيار زبان فاخر و باستانگرايانه استاد باختري و شاگردانش قرار داشت. هرچند زبان نثر استاد تابش، درازگوي و دير فهم بود اما زبان شعر نو‌اش به سادگي و رواني مي‌زد. شعرش هيچگاه خالي از تعهد نبود و گاهي كه اين تعهدات ايدئولوژيك از ظرف بيان و زبانش سر ريز مي‌كرد شعرش را به سمت عرياني و صراحت‌گويي مي‌كشاند. او مي‌توانست شاعر بزرگي در ادبيات معاصر ما باشد اما گويا زبان حالش اين بوده كه:

شعر چه‌بْود تا تو انديشي از آن.  

يادش گرامي و روحش مينوي باد  

·         شعر بدرقه از كتاب دوراهي

ما دعاگوي غريبان جهانيم همه

آدينه روزي بود از ماه ميمون رمضان امسال. استاد حسين فخري داستان نويس برجسته‌ي كشور زنگ زد كه نيم ساعت بعد مي‌آيد تا از غبار مسموم كابل بزنيم بيرون. سر ساعت آمد. اين آدم در قول و عملش راسخ است و با وجود محتاط بودن، زياد خطر مي‌كند. شايد اين دوخصيصه را از شغلش دارد. خاوري و مرتضي هم بودند. رفتيم به سمت پغمان. از كابل به طرف پغمان دو راه دارد. راه دومي را برگزيديم كه تا آن وقت نرفته بوديم. سر راه به دهي رسيديم. بقعه اي چند بود و چشمه اي و چند تا درخت توتي. هرچند دامن شهر،خودش را به آنجا كشانده و نزديك است آن ده زيبا را ببلعد اما هنوز اين واحه توانسته رنگ و بوي دهاتيش را حفظ كند. با دستور فخري صاحب، موتر توقف كرد و پياده شديم. گفت اين زيارتگاه ،خواصي دارد. يكي ازآنها اين است كه اگر در خانه كژدم و عقرب داشته باشيد يك تكه كلوخ از اينجا ببريد ديگر خانه تهي خواهند كرد. ما هم كه زائران حرفه‌اي هستيم خوش شديم وبا سلام و صلوات نيت كرده قدم به درون بقاع متبركه گذاشتيم. بي ريا و ساده بودند و جالب اينكه در هر بقعه در كنارولي، چند قبر قد و نيم قد هم دراز كشيده بودند كه گمان مي‌رفت اطفال قد و نيم قد ايشان بوده باشند كه احتمالا در اثر حادثه اي همگي به اتفاق از ميان رفته اند. و از همه جالب‌تر اينكه روي بعضي از اين قبرها با پارچه اي پوشيده بود و برخي ديگر برهنه. كساني از ما كه زنجيرعادتش سبكتر بود به فتانت دريافت كه شايد اين محجوب، بانوي محترمه ولي بوده و در اين كشور زنها بايد روقبرشان هم پوشيده باشد. روي در وردي بقعه‌ي اول به زبان شيرين پشتو نگاشته شده بود: «د شاه نعمت الله ولي زيارت ته شه راغلايست» و كمي پايين تر از آن روي سر در، همين مطلب البته با اندكي اضافات به زبان بازْشيرين فارسي آمده بود:«به زيارت شاه نعمت الله ولي صاحب و حال و بيتش خوش آمديد. لابد مترجم محترم زبان پشتو مانده بوده كه اين «حال و بيتش» ديگر چه صيغه اي است و سر انجام از خير ترجمه آن گذشته است. به قرينه قبرها كه قبلا عرض شد اين حال و بيت بايد همان اهل و بيت عربي بوده باشد. ابتدا اين تصور بر من غالب شد كه كه اين اشتباه در اثر كم سوادي لوحه نويس گمنام عارض شده است و جاي تعجب ندارد. در اين شهر همين حالا تلوزيونها و روزنامه ها مدام از اين گونه غلط ها مرتكب مي‌شوند، ديگر از يك لوحه كهنه در حاشيه شهر آنهم بر روي بقعه پيري گمنام نبايد گله كرد. اما بعد كه اندكي خوش بينانه به قضيه نگاه كردم ديدم كه نه در لهجه كابلي تغيير صامت «ح» به مصوت« آ» و بلعكس كم نيست كه حكايت رايج اين مرز وبوم است و چه بسا فكاهه‌ها كه از اين جهت بر سر زبانهاست.

حال اين شاه نعمت الله ولي كيست و چه نسبتي با شاه نعمت الله ولي مدفون در ماهان كرمان، مؤسس فرقه‌ي نعمت الهي دارد و چه بر سر او و حال و بيتش در اين شهر آمده است خدا مي‌داند. درهر صورت به قول شاه نعمت الله ولي كه فرموده است:

ما دعاي گوي غريبان جهانيم همه

در همه حال  خدا باد نگهدار غريب

ما هم زيارت كرديم و دعاي نثار همه ‌ي غريبان عالم نموديم  وهركدام تكه اي از خشت و خاك زيارت را برداشتيم تا خود را در مقابل مار و كژدم و انتحار و آدم ربايي بيمه نماييم و با خيال راحت برويم پغمان.


گفتم که بر حریف غمگین منشین

جز پهلوی خوشدلان شیرین منشین

در باغ چو آمدی سوی خار مرو

جز با گل و یاسمین و نسرین منشین

حضرت مولانا