و در خوابت گله‌اي از ناگهان رميده بود

آدمي به عيدي گرفتن نياز دارد چه بچه باشد و چه ديگر بزرگ شده باشد. اين يعني كه كسي به به يادت است و تو را دوست دارد. همانگونه كه بزرگترهاي فاميل دوستت داشتند. در اين سالها مدتها بود عيدي نگرفته بودم اما در سال جديد يكي ناشناس آمده بود و در بخش پيامهاي وبلاكم اين عيدانه را گذاشته و رفته بود. امضايش « شاگردتان» بود از همين معلوم مي‌شود كه آدم بزرگي هم بوده . به هر حال قشنگ بود و خيلي حال كردم و به ياد كودكي‌هايم افتادم كه پدرم شب سر و جانم را مي‌شست و لباسهاي نو برم مي‌داد و دستانم را «خينه» مي‌گرفت و صبح كه مي‌شد مهر كربلايش را مي‌آورد و با چاقوي تيزش از كنار آن اندكي تراش مي‌داد و با لب كاغذ روي زبانمان مي‌گذاشت. و چه شيرن بود آن هنگامه‌ها. براي تشكر از اين دوست ناشناس اين پيام را به عنوان عيدي به ديگر دوستان تقديم مي‌كنم.                                                                                 

 

من آمدم و قرص نانی به دویست تومن در خورجینم بود و تو خفته بودی...

پیچیده در عبایی بافته از موی اشتران نا آرام..

یک جور دیگری بودی در خواب.

بودی و نبودی

و در خوابت گله ای از ناگهان رمیده بود و مرزی به زانو نشسته بود و پنج ساله ای خندیده بود..

عینک. ساعت مچی. زخم. ناخن های خوش تراش. مجله. تلفن. موهای شوریده ی پیشانی. متکا.

صحرا از خوابت ریخته بود بیرون.

و من مطمئن شدم شعری گفته ای و چله و سده و هزاره ی خاموشی شکسته ای.

من آمدم و تو خفته بودی...

فروردین تویی.

قصه منم.

که صورت زن های دستفروش را از ته دل می بوسم.

بر بساطشان می خوابم.

در همهمه ی بوق اتوبوس ها و برف ریز پیاده رو...

با تنگ ماهی ام سر به هوا می چرخم.

عید مبارکی می دهم به مردان عبوس. و تکه نانی بر زمستان دهانم تافته است.

از قاسم آباد آمده بودم محض دیدار.

از پله ها پایم پیش نرفت.

برگشتم.

سال دارد می گردد.

در دیوانه خانه .

در گلفروشی.

در نگرانی کهنه ی تو.

که گوشه ای دو زانو از شهر، دل اندر وای نوزادان نآمده ی سرزمین داری و خاموشی.

بوتراب!

پادشاه خفته بر گلیم!

دل اندر وای داری.

و می نویسی.

و می نویسی.

و نفس می کشی.

و در نفست چیزی هست از ارثیه ی خرما و یاسمین و شیر نو دوشیده.

تو را به نام فروتنی.

تورا به نام دیداری ناگهان.

تو را به نام نذر های از یاد برده...

 

من شبی

تو را

از پشت چشم های بسته ام خوب دیدم.

ماهی سپید بلند.

با پولک هایی پوشیده از آیات قرآن...

در خواب هایم

بالا بلندی هست و در دشت قدم هایش، هزار اسب.

یاغی ای جوان سال.

با سری فروپوشیده الا چشم ها.

با تفنگی سر پر.

بالا می رود

از تپه های روبه روی ماه

و گاهی

بر ردّ گرد بر کشیده ی هر اسب...

نگاهی...

 

 

 

                                                             

اشاره

 «جشنواره ادبی قند پارسی» که امسال ششمین دوره آن- البته نه چندان بی‌حاشیه- سپری شد، سنت تجلیل از پیشکسوتان فرهنگ و ادبیات افغانستان را نیز در حاشیه‌اش دارد و این نوبت قرار بود از جناب دکتر «سرور مولایی» تجلیل داشته باشند. از من خواسته بودند یاداشت کوتاهی برای بولتن این جشنواره بفرستم. روز‌ها می‌گذشت و راهی برای نگارش آن نمی‌یافتم. از طرفی شنیده بودم دکتر سخت بیمار است. نمی‌شد با چند خط فرمایشی این امانت را از شانه انداخت. دکتر بر گردن نسل ادبی برآمده در ایران، حق بسیاری دارد. در همین روز‌ها بود که شنیدم جلد چهارم کتاب «سراج التواریخ» با مقدمه و تصحیح دکتر از چاپ در آمده؛ از دوستم ابراهیم شریعتی خواستم مقدمه این کتاب را برایم بفرستد تا شاید بهانه‌ای برای نگارش آن یاداشت پیدا کنم. وقتی مقدمه را خواندم نا‌خواسته باروراین شعر بودم.

 

تنباكوهاي تلخ و طني

عرض ادب و ارادت دیر‌گاه، برای دکتر سرور مولایی با نگاه به مقدمه جلد چهارم سراج التواریخ.

دکتر!

نه به شعر «ابوطالب» توجه كن

نه به درخشش فلاش عكاسان حرفه‌اي

که چشمانت را می‌آزارد،    

این بازی تازه‌ي‌ انسان متمدن است                                  

اول به لهجه‌های دهاتی مان می‌خندند

اول به صورت‌های استخوانی مان سیلی می‌زنند

اول به کیسه کار پدرانمان لگد مي‌زنند

اول به بقچه‌های مادرانمان فحش می‌دهند

 خسته كه شدند

سالشان كه نو شد

حالشان كه از اعمالشان بهم خورد

می‌آیند

 فیلم‌هایشان را می‌سازند

عکس‌هایشان را می‌گیرند

ميتينگ‌هايشان را برپا مي‌كنند

*

«پیپ» ‌ات را تازه کن!

دكتر!

این بستر کتانی سپید را

 تاب جنونهای تو نیست.

بی‌خیال این چند فرسخ باقی،

بی‌خیال سفارش طبیبان قاروره گیر،

بی‌خیال نظم کاغذین پرستاران فضول

کبریت بکش به این‌همه حكم؛

نخور

نبین

ننویس

کام بگیر از

 تنباکوهای تلخ وطنی.

دودش را بفرست

به تسلی ریه‌های خسته‌ات.

این هم

 روی آنهمه تلخی این سالها.

*

ساده بگیریم زندگی؛

این خارش مداوم لانه کرده در پوست آدمی را

كه بی‌خیالش شوی

 وسوسه‌ات می‌کند،

جدیش بگیری،

زخمت می‌زند.

*

سرسنگي

رو به ماه نو بنشين

دم بگير

نه از استادی دیر‌سال «الزهرا»ا گله‌ای کن

نه از ریاست کوتاه مدت دانشگاه بامیان

 «این قصه را الم باید

که ازقلم هیچ نیاید»1

 

به حفیظ الله گفته‌‌ام

کاست «دی دوی»2 دختران جاغوری را بگذارد:

 «مریض استی شفا باشه رفیق جان/ دور از جان شما باشه رفیق جان

دور از جان شما و جمله یاران/ ده جان دشمنا باشه رفیق جان» 3

به گمانم

وقتش رسیده باشد

و شاگردانت آنقدر بالغ

که بی‌هراس شیخ و شحنه

گزمه و عسس

لحظاتی خلوت کنند

و به نغمه‌هاي عشقبازی مادرانشان گوش بسپارند

به یاد بیاورند

زنان بالا بلندِ

بازگشته از دوشیدن چاشتگاهیی «ميش‌های نوزا» را

با «کُنجد»‌های مالامال از شیر تازه

در قیافه پلنگانی كه تازه گله شتري را دريده باشند.

به یاد بیاورند

این «پیچه سفیدان» رنجور را

زیبا بودند،

 جسور بودند،

و جوان.

در شبهای «برنو» و مهتاب

فانوس دیده بر معبر کوه می‌نهادند

چشم براه یاغیان جوان کوهستان.

بیاد بیاورند

دامن‌هاي نابالغی از گل و اتش را

نشسته

 گرد برگرد مزار ياغيي گمنام

نخ و گیسو بر شاخ‌های گوزنی مقدس گره می‌زدند

با وردی بر لب:

«خدا یا ما را از عقوبت عشق و ترانه ایمن کن»

اما دکتر!

 این نغمه‌ها، خسته‌تر از آن است

 که ميش‌ها را به شیر بیاورد

این لحن‌ها محزون‌تراز آن که یاغیان را به قریه‌ بازگرداند

تلخ‌تر از آن که به ارواح سرگردان كشته‌گان كوه «چهل دختران» آرامشي نثار كند.

 

پیپت را تازه کن

سر سنگی رو به «راه نویي» که در پیش گرفته‌ای

بنشین و دم بگیر.

تقصیر خودت بود

 دکتر!

بهانه دادي دست این شاعر لب دوخته از حماسه

بهانه دادي دست این دل به معجزات دموکراسی بسته

هم من لال بودم

هم اين سنگ افتاده بر سر راه كه تو رويش نشسته‌اي

هم تلوزيون‌هاي «نگاه» و« فردا» و پس فردا

تقصیر خودت است

سر پیری و معرکه گیری؟

این آخرزمان دوهزار و دوازده رمّالان،

این دمدمه‌های آمد آمد طالبان،

این سه سال مانده

به بازگشت فاتحانهٔ رامبوهای غربی به اوطانشان،

این آخرین پوست اندازی رئیس جمهورشجاع و گریان،

اين جمعه‌بازار شماتت روشنفكران قبيله

نی‌نوازی‌های بی‌خطر و پر ثمر

«مثنوی» «رسایل خواجه» و «کلیات بیدل» را کنار نهاده،

نشسته‌ای

 روی زخم‌ کهنه نمک می‌پاشی،

قلم خونین را از میان انگشتان فرزند «خداداد» برداشته‌ای

از «نگار»‌های ملای غریبی

حرف می‌زنی

که باشنده روستای «محمد خواجه» بود

خط خوشی داشت

و از ناهورغزنی آمده بود

تا عرض حال قبیله «لجوج و جهولش» را

به سمع و نظر امیر «قایم بالسیف» برساند.

*

این هم باید از اوصاف «مدینهٔ تغلّب» باشد

دکتر!

که پدر را بکشی

و پسر را به واقعه‌نگاری چگونه کشتنش بگماری

که ملا!

خط خوشی داشت

و امیر به دنبال کاتبی می‌گشت

در ثبت و ضبط فتوحات هزارستان و کافرستان:

 

-          بنویس!

و ما اراده کردیم از سرهای پدران متمرّدت

کله منار‌ها بسازیم عبرت دیگران را

و چنین شد به روز آدینه                                                                         

هفتم ربیع الاول هزار و سيصد دو

-          بنویس!

و لیلی، باکره‌ای بود از خانواده بختیار خان هزاره

ساکن در «جاریه خانه» ملوکانه

و ما پیشکش کردیم به سردار نصرالله خان، فاتح ساحات دایچوپان

-          بنویس!

و هزار جریب از زمین‌های «مفتوح العنوه»

زرخیز ارزگان را بخشیدیم

به مهاجران بی‌زمین آمده از آنسوی خط دیورند

-          بنویس!

باغات و قلعه‌ها و مراتع متروکه

هفتادهزار‌ جلای وطن کرده هزاره را بخشیدیم

به ناقلین نیازمند

-          بنویس!

و ما گرگهای کشمیری را آفريديم از پي عقوبت بندگان نافرمان

و ما زمین را بر آنان تنگ کردیم

 و آسمان را کوتاه

مخوف شده با ستاره‌هاي جاسوسی

و ما آب‌ها را به گزمگی برزنهایشان جاري كرديم

و ما به چشمه‌ها فرمودیم بر آنان زهرآگین شوند

 و ابر‌ها را که بر مزارعشان سموم هلاک بپاشند

و به سنگ‌ها گفتيم که سایه‌شان را از آنان باز ستاند

و به درختان سپردیم که میوه‌هاشان را از آنان دریغ دارند

و ما خواب را از چشم‌هایشان دور کردیم

و نان را از لبهایشان

و ما باد را امر کردیم نسل شان را به چهار سمت بلاد بيگانه بپراکنند

 و این سزای قوم تو بود

 که مطیع و منقاد نبودند

 

عجب آتشی در قلمم افروخته‌ای

دکتر!

دكترين سياسيت

آتش است اين...

کم کم لالایی مادرم را بیاد می‌آورم

کم کم نام همهٔ برادران مرده‌ام را

نام خواهران گمشده‌ام را

کم کم رنگ اسب گمشده‌ای پدربزرگم را بیاد می‌آورم

«شب رنگ» را

و تفنگ پنج‌تیرش را

 که یک شب زمستانی در کوهستانی متروک پنهان کرد

و بهار سال بعد جایش را از یاد برده بود

بگذار حکایت سالهای بعد از کاتب را من شکایت کنم

من نواده زنی هستم

باز مانده از قافله تاراج خانواده «تاجی‌خو»

«كه تاجي‌خو بود يك مرد ميدو/ كمر بسته مي‌گشت او كوه ده كوه»4

قلندر مردي ياغي

پدرم سال‌ها روی زمینی دهقاني می‌کرد

که از آن او بود و از آن او نبود

پدرم کنار قبرپدرکلانش

برای اربابان فاتح كار می‌کرد

وسنگ نوشته‌های قبرستان اجدادی من

جمله  به پارسی دری بود

زبانی که مهاجرین پیشاوری به آن خوانا و نویسا نبودند

مادرم سالی دو بار «دبه‌ها» را می‌انباشت

ازروغن زرد باغچاری

سبد‌ها را از «قروت» مرغوب

و جوال‌ها را از گندم بهاری

و ارباب‌زاده‌ می‌آمد

 با اخم و تخم آن‌ها را به گدام خانه‌اش می‌برد

 خستگی  در تن مادر می‌ماند

چنانکه گرسنگی در چشمهای ما

*

راه اورزگو

گرمي تايستو

محمد نبي‌خو

سردار اوغو...5

اين كاست حفيظ الله هم كه جر است

 

عجب آتشی در جانم افروخته‌ای

دکتر!

 

پانوشت:

1.   سخني از عين‌القضات همداني

2.   از شيوه‌هاي غزلخواني، رايج در بخشي از هزارستان

3.   از ترانه هاي محلي

4.   بيتي از مخته  سردار تاجي‌خو

5.   بخشي ازمخته سردار محمد نبي خو