سه آموزه از امام محمد غزالي

 

مدتي بود به اين مي‌انديشيدم كه دَرِ اين خانه را تخته كنم. به اين نتيجه رسيده بودم كه اين از آن چاه‌هاي است كه نه براي خودم «آب» دارد و نه براي ديگران «نان» پس وجودش به كلي بي‌معنا است. گذشته از اين يك عيب بزرگ دارد و آن اين است كه دوستان بسياري به اين اميد كه در اين خانه كس است، مي‌آيند و در مي‌زنند و كاغذ مي‌نويسند و از لاي در مي‌اندازند تو و گاه در آن نوشته‌ها خبرها و خواست‌هاي است كه آن دوستان اميد شنيده شدنشان را دارند كه در گرد و غبار غفلت ديرسال اين صاحب خانه شنيده نمي‌شوند و از ياد مي‌رودند و اين بد است.

اما نمي‌دانم چه باعث شده كه تا به حال بيل و كلنگ تخريب آماده نكرده‌ام. شايد به اين خاطر است كه هر خانه‌ي قديمي براي صاحبش مقداري دلبستگي و حس نوستالوژيك ايجاد مي‌كند و شايد هم نام «باغچار» نمي‌گذارد اين كار را بكنم اما مي‌دانم با اين وضعي كه من دارم دير يا زود اين بار بستني است و اين راه رفتني.

چندي پيش در تورّق آثار حجت‌الاسلام ابو‌حامد امام محمد غزالي به برخي سخنان از اين بزرگوار برخوردم كه هرچند شهره‌ي آفاق است اما از آن دست آموزه‌هاي است كه براي صاحبان ذوق عمر مكرر بردنست و جا دارد هماره خوانده شود و تكرار گردد تا نفحاتي از آن خوي و خصلت‌ها كه در جان آن بزرگان بوده نصيب مردمان روزگار ما نيز شود. آنچه در اين انتخاب براي شخص من مهم بود جسارت علمي و عزت نفس ايشان بود كه هردو مدتهاست از مدرسه‌هاي ما رخت بر بسته است. علماي و دانشجويان ما ديگر نه آن جسارت و تهور علمي را دارند و نه آن كرامت و عزت نفس والا را. اما آن آموزه‌ها.

 

روزي در مناظره با فقيهان زمان خود گفته بود:

«اما استاد اسعد مهنه از فحول علما بود، و در مجلس سلطان محمد بن ملكشاه با ا مام حجت الاسلام  ابوحامد غزالي مناظره كرد؛ و علماي خراسان تقويت استاد اسعد كردند؛ و در مجلس سلطان محمد، اول سوالي كه بر امام كرد آن بود كه گفت؛ تو مذهب ابو حنيفه داري يا شافعي؟ امام در جواب گفت: من در عقليات مذهب برهان دارم،  و در شرعيات مذهب قران، نه ابو حنيفه بر من خطي دارد، و نه شافعي بر من براتي...»

در احياء علوم الدين كتاب علم آورده است:

...«وبعضي گفته اند كه آنچه از پيغامبر_ عليه السلام_ به ما رسيد آن به سرو ديده قبول كرديم؛ و آنچه از صحابه رسيد، بعضي گرفتيم و بعضي گذاشتيم؛ و آنچه از تابعين رسيد، ايشان مردان اند و ما مردانيم.»

در مكاتيب او آمده است:

«... چون بر سر تربت خليل _ عليه السلام _ رسيدم در سنه‌ي تسع و ثمانين و اربعمائه_ و امروز قريب پانزده سال است_ سه نذر كردم: يكي آنكه از هيچ سلطاني هيچ گونه مالي قبول نكنم؛ و ديگر آنكه به سلام هيچ سلطاني نروم؛ و سوم آنكه مناظره نكنم، اگر در اين نذر نقض آورم، دل و وقت شوريده گردد...»

بر روان اين علم دوست شجاع درود باد