حرف و صوت و گفت را برهم زنم

 
الگوهاي روايي مثنوي معنوي بسيار متنوع است. يكي از اين الگوها گونه‌اي است كه ما مي‌توانيم آن را با الگوي پرش طول ارتفاع در ورزش دو مقايسه كنيم. ورزشكار اين رشته با دورخيزي كارش را آغاز مي‌كند و بعد به پرش بلندي در طول يا ارتفاع دست مي‌زند. به عبارت ديگر اگر مثنوي را به يك راه بلند تشبيه كنيم و مسافري را در اين راه قرار بدهيم، اين مسافر بخش بيشتر راه را مسلما با آرامش طي خواهد كرد. اما فرامي‌رسد لحظاتي كه تنوع چشم اندازهاي راه او را به شور و اشتياق آورده وحس دويدن را در او زنده مي‌كند. و باز شايد برسد لحظاتي كه اين رونده مجبور باشد از روي نهر پر آبي بپرد و از فراز صخره اي به فراز صخره اي ديگر برآيد و افتان و خيزان گردنه‌ها و ستيغها را در نوردد. اين‌ها لحظات شوريدگي اين مسافر است و خود مولانا در داستان موسي و شبان ترسيم زيباي ازاين گونه راه رفتنها به دست داده است:

 برنشان پاي آن سرگشته راند

گرد از پره بيابان بر فشاند

گام پاي مردم شوريده خود

هم زگام ديگران پيدا بود

يك قدم چون رخ ز بالا تا نشيب

يك قدم چون پيل رفته رفته بر اريب

گاه چون موجي بر افروزان علم

گاه چون ماهي روانه برشكم

گاه بر خاكي نوشته حال خود

همچو رمالي كه رملي بر زند

گاه حيران ايستاده گه دوان

گاه غلطان همچو گوي از صولجان

شيوه راه رفتن اين چوپان شوريده در حقيقت شيوه سرايش مثنوي نيز است. ما در اين سلسله ياد داشتها درحقيقت بخش راه رفتنهاي آرام را كنار گذاشته ايم و آن لحظاتي را مي‌آوريم كه مولانا دست به پرشهاي و دوشهاي معنوي روحي زده است.

يكي از فرازهاي بسيار شگفت مثنوي كه هم از لحاظ صورت در اوج است و هم از جنبۀ معني شگرف، ابياتي است از داستان" طوطي و بازرگان". اين ابيات كه به گمان ما و بنا به دلايل و شواهد چند در يك شب سروده شده است حاوي يكي از عميقترين و سوزنده‌ترين تجربيات بشري از پديده‌اي به نام عشق است. كه در دو نوبت تقديم دوستان اين خانه مي‌شود 

وقتي بازرگان، اشارت طوطيان هند را به طوطي گرفتار در قفس مي‌دهد:

چون شنيد آن مرغ كان طوطي چه كرد

بس بلرزيد اوفتاد و گشت سرد

خواجۀ بيچاره شروع مي‌كند به آه و ناله و دريغا گفتنها:

اي دريغا مرغ خوش پرواز من

زانتها پرّيد تا آغاز من

اي دريغا اشك من دريا بدي

تا نثارِ دلبر زيبا بُدي

اين حالت ادامه دارد تا مي‌رسد به ابيات مورد نظر اين سر ماه ما

 

3

چون زنم دم؟ كاتش دل تيز شد

شير‍‍ِ هجر آشفته و خونريز شد

آنكه او، هشيار، او تندست و مست

چون بود، چون او قدح گيرد به دست

شير مستي كز صفت بيرون بود

از بسيط مرغزار افزون بود

قافيه انديشم و دلدار من

گويدم: منديش جز ديدار من

خوش نشين اي قافيه انديش من

قافيۀ دولت تويي در پيش من

حرف چه بود تا تو انديشي ازآن؟

حرف چه بود؟ خار ديوار رزان

حرف و صوت و گفت را برهم زنم

تا كه بي‌اين هرسه با تو دم زنم

آن دمي كزآدمش كردم نهان

با تو گويم اي تو اسرار جهان

آن دمي، را كه نگفتم با خليل

وآن غمي را كه نداند جبرئيل

آن دمي كزوي مسيحا دم نزد

حق، زغيرت نيز بي‌ما هم نزد

ما چه باشد در لغت؟ اثبات و نفي

من نه اثباتم، منم بي‌ذات و نفي

كن كسي در ناكسي در يافتم

پس كسي در ناكسي در بافتم

جمله شاهان، بندۀ بندۀ خودند

جمله خلقان بندۀ بندۀ خودند

جمله شاهان پست پست خويش را

جمله خلقان، مست مست خويش را

مي‌شود صيّاد مرغان را شكار

تا كند ناگاه، ايشان را شكار

دلبران را دل اسير بي‌دلان

جمله معشوقان، شكار عاشقان

تشنگان گرآب جويند از جهان

آب هم جويد به عالم تشنگان

چونكه عاشق اوست تو خاموش باش

او چو گوشت مي‌كشد تو گوش باش

بند كن چون سيل سيلاني كند

ورنه رسوايي و ويراني كند

من چه غم دارم كه ويراني بود

زير ويران گنج سلطاني بود

غرق حق خواهد كه باشد غرق‌تر

همچو موح بحر جان زير و زبر

زير دريا خوشتر آيد يا زبر؟

تير او دلكش تر آيد يا سپر؟

پاره كرده وسوسه باشي دلا

گر طرب را باز داني از بلا

گر مُرادت را مَذاق شِكر است

بي‌مرادي ني مراد دلبر است؟

هرستاره‌ش خونبهاي صد هلال

خون عالم ريختن، او را حلال

ما بها و خونبها را يافتيم

جانب جان باختن بشتافتيم

اي حيات عاشقان در مردگي

دل نيابي جز كه در دلبردگي

من دلش جسته، به صد ناز و دلال

او بهانه كرده با من از ملال

گفتم: آخر غرق توست اين عقل و جان

گفت: رو، رو، بر من اين افسون مخوان

من ندانم آنچه انديشيده اي

اي دو ديده، دوست را چون ديده اي؟

اي گرانجان خوار ديدستي مرا

زانكه، بس ارزان خريدستي مرا

هركه او ارزان خرد ارزان دهد

گوهري، طفلي به قرصي نان دهد

غرق عشقي‌ام كه غرق است آندرين

عشقهاي اولين و آخرين

مجملش گفتم نگفتم زان بيان

ورنه هم افهام سوزد هم زبان

من چو لب گويم لب دريا بود

من چو لا گويم مراد الا بود

من ز شيريني نشينم رو ترش

من ز پري سخن، باشم خمش

تا كه شيريني ما از د و جهان

در حجاب رو ترش باشد نهان

تا كه در هرگوش نايد اين سخن

يك همي گويم ز صد سرّ لدن