به كاكلهاي دلبر شانه پرتم
كه كاكلهاي دلبر چنگ چنگه
دلم از دوريش بسيار تنگه
قهار عاصي
به كاكلهاي دلبر شانه پرتم
كه كاكلهاي دلبر چنگ چنگه
دلم از دوريش بسيار تنگه
قهار عاصي
موسیچههای دفتر ما
سرانجام اﻣﺮوز، ﺳﺎﻋﺖ ﯾﻚ و ﺑﯿﺴﺖ دﻗﯿﻘﻪ و ﻧﻤﻲ داﻧﻢ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ، ﺟﻮﺟﻪ ﻣﻮﺳیچه دﻓﺘﺮ ﻣﺎ ﭘﺮﯾﺪ و رﻓﺖ به دنبال سرنوشت خودش. ﯾﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻮد؛ ﻣﻲآﻣﺪ ﻟﺒﺔ آﺷﯿﺎﻧﻪ ﻣﻲﻧﺸﺴﺖ، ﺑﺎل ﺑﺎل ﻣﻲزد و دور و ﺑﺮش را ﺳﯿﻞ ﺳﯿﻞ ﻣﻲﻛﺮد. اﻣﺎ ﺟﺮأت ﻧﺪاﺷﺖ ﭘﺮواز ﻛﻨﺪ. اﻧﮕﺎر دل ﻛﻨﺪن از آﺷﯿﺎﻧﻪ، ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ از ﻫﻤﺰاد دﯾﮕﺮش ﻛﻪ ﻫﻨﻮز ﻗﻮت ﭘﺮﯾﺪن را ندارد، ﺑﺮاﯾﺶ ﺳﺨﺖ ﺑﻮد. ﯾﺎ ﻧﻪ اﺻﻼ دوﺳﺖ ﻧﺪاﺷﺖ این ﻣﺤﯿﻂ ﮔﺮم و ﺑﻲ ﺧﻄﺮ را ﺑﺎ ﻏﺬای آﻣﺎدهای ﻛﻪ ﻣﺎدر هر روز با هر جان کندنی بود ﻣﻲآورد و او زود زود و ﺑﺎ وﻟﻊ وﺻﻒ ﻧﺎﺷﺪﻧﻲ از دﻫﻨﺶ در ﻣﻲآورد از دﺳﺖ ﺑﺪﻫﺪ و ﺑﺮود به فضاهای ناآشنا که ﻣﻌﻠﻮم ﻧﺒﻮد ﭼﻪ ﻣﻘﺪار دام و گربه در کمینش نشستهاند. اﻣﺎ ﻫﺮ ﻃﻮر ﺑﻮد از دﯾﺸﺐ دل به دریا زده بود و ﻟﺐ آﺷﯿﺎﻧﻪاش را ﺗﺮک ﻛﺮده ﺑﻮد. ﺷﺐ را در ﻛﻨﺎر ﻣﺎدر و ﭘﺪر، روی ﻟﻮﺳﺘﺮ وﺳﻂ اﺗﺎق ﺑﻪ ﺻﺒﺢ رﺳﺎﻧﺪه ﺑﻮد. ﺻﺒﺢ ﻛﻪ آﻣﺪم، دﯾﺪم ﺑﺎز رﻓﺘﻪ ﻟﺐ آﺷﯿﺎﻧﻪاش ﻧﺸﺴﺘﻪ. اﻣﺎ اﻃﻤﯿﻨﺎن ﺑﯿﺸﺘﺮی در ﭘﺮ و ﺑﺎﻟﺶ دﯾﺪه ﻣﻲﺷﺪ. ﯾﻚ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ وﻗﺘﻲ ﺑﺎز ﺑﻪ ﺳﺎﻟﻦ رﻓﺘﻢ، دﯾﺪم رﻓﺘﻪ ﻛﻨﺎر ﭘﻨﺠﺮه ﻧﺸﺴﺘﻪ و ﻛﻮﭼﻪ را دﯾﺪ ﻣﻲزﻧﺪ. ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﭙﺮ، ﺗﻮ ﻫﻢ ﺷﻮرش را در آوردی، ﺗﺎ ﻛﻲ در اﯾﻦ ﻓﻀﺎی ﺑﺴﺘﻪ ﻣﻲﻣﺎﻧﻲ؟ ﻛﻤﻲ ﭘﺎﯾﺶ را از ﻟﺒﺔ ﭘﻨﺠﺮه ﺑﯿﺮون ﮔﺬاﺷﺖ، ﺑﯿﺮون را ﻧﮕﺎه ﻛﺮد، دل دل ﻛﺮد ﻛﻪ ﺑﺮود ﯾﺎ ﻧﻪ، اﻣﺎ ﺑﺎز ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻟﺐ ﻃﺎق و درون ﺳﺎﻟﻦ را دﯾﺪ زد. در ﻓﻀﺎی اﺗﺎق ﭘﺮوزا ﻛﺮد. ﻧﯿﻤﻪ دوری زد و در ﺣﺮﻛﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﻨﺠﺮة ﻛﻨﺎری ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ درﺳﺖ روی ﻟﺒﻪ ﭘﻨﺠﺮه ﺗﺮﻣﺰ ﻛﻨﺪ. ﻧﺎ ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﺧﻮدش را وﺳﻂ ﻛﻮﭼﻪ در ﻓﻀﺎی ﻛﺎﻣﻼ ﺑﺎز دید. راه ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻧﺪاﺷﺖ. ﺑﺮای اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر دﻧﯿﺎی وﺳﯿﻌﻲ را ﻣﻲدﯾﺪ ﻛﻪ از اﺗﺎق ﺳﻪ در ﭼﺎر در دری، ﺑﺴﻲ ﺑﺰرﮔﺘﺮ ﺑﻮد. ﺷﺎﯾﺪ وﺳﻮﺳﻪ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﺮﮔﺮدد، اﻣﺎ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ ﯾﺎ ﻧﺨﻮاﺳﺖ، ﭼﻪ ﻣﻲ داﻧﻢ ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎل ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻧﺎ خواسته، ﺑﯿﺮون رﻓﺖ و ﮔﻢ ﺷﺪ.
اﻧﺘﻈﺎر داﺷﺘﻢ ﺷﺐ ﻫﻤﺮاه ﻣﺎدر و ﭘﺪرش ﺑﺮﮔﺮدد اﻣﺎ ﺑﺮ ﻧﮕﺸﺖ. ﺣﺎﻻ ﺧﻮاﻫﺮش اﯾﻨﺠﺎ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ﺷﺎﯾﺪ در ﻧﺒﻮد او اﯾﻦ ﯾﻜﻲ ﻫﻢ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﺧﻮدش ﺑﺮﺳﺪ. اﯾﻦ ﯾﻜﻲ ﻫﻨﻮز ﺿﻌﯿﻒ اﺳﺖ و ﻫﻨﻮز ﻫﻮس ﻧﻜﺮده ﺣﺘﻲ ﺗﺎ ﻟﺐ آﺷﯿﺎﻧﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ. ﺣﻘﯿﻘﺖ اﯾﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﺎ آن ﯾﻜﻲ ﺑﻮد اﯾﻦ ﻫﻢ رﺷﺪ ﭼﻨﺪاﻧﻲ ﻧﻤﻲ ﻛﺮد. ﭼﻮن اﻧﺪک ﻏﺬای را ﻛﻪ ﻣﺎدرشان ﻣﻲآورد، ﺑﺮادر ﺑﺰرﮔﺘﺮ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ و ﻗﻠﺪری ﻣﻲﺧﻮرد. وﻗﺘﻲ او ﺧﻮب ﺳﯿﺮ ﻣﻲﺷﺪ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻪ اﯾﻦ ﯾﻜﻲ ﻣﻲ رﺳﯿﺪ. اﮔﺮ ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ اﯾﻦ ﺑﯿﭽﺎره ﺣﺘﻤﻦ از ﮔﺮﺳﻨﮕﻲ ﺗﻠﻒ ﻣﻲﺷﺪ. ﺗﺎ آن ﻃﻔﻞ ﻣﻌﺼﻮم ﻣﻲ آﻣﺪ ﻏﺬا ﺑﺨﻮد، اﯾﻦ ﯾﻜﻲ موجودی دﻫﻦ ﻣﺎدر را ﺧﺎﻟﻲ ﻛﺮده ﺑﻮد. ﻣﮕﺮ ﭼﻘﺪر ﺟﺎ داﺷﺖ آن دﻫﻦ ﻛﻮﭼﻚ؟ ﺗﺎزه ﭘﯿﭻ دوم ﺗﻠﮕﺮد ﻏﯿﺮ از داﻧﻪﻫﺎی ﺟﺎرو، ﭼﻪ دارد ﻛﻪ ﺑﯿﭽﺎره ﻣﺎدر ﺷﻜﻢ ﺧﻮدش را ﻫﻢ ﺳﯿﺮ ﻛﻨد و ﺑﺮای اﯾﻦ دو ﺗﺎ خرس گنده نیز ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ غذا ﺑﯿﺎره.
ﻫﺎ ﯾﺎدم رﻓﺖ اﺻﻞ ﻣﺎﺟﺮا را ﺑﮕﻮﯾﻢ. دﻓﺘﺮ در دری، ﻗﺴﻤﺖ از ﺷﯿﺸﺔ ﺳﺎﻟﻨﺶ ﺷﻜﺴﺘﻪ اﺳﺖ. ﯾﻌﻨﻲ ﺳﺎلهاستﻛﻪ ﺷﻜﺴﺘﻪ اﺳﺖ. ﺑﻪ ﻗﺪری ﻛﻪ ﻛﺒﻮﺗﺮ و ﻣﻮﺳﯿﭽﻪ و ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻧﻲ در ﻗﺪ و اﻧﺪازة آﻧﻬﺎ، ﺑﻪ راﺣﺘﻲ ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻨﺪ از آﻧﺠﺎ رﻓﺖ و آﻣﺪ ﻛﻨﻨﺪ. ﺗﺎ ﺣﻼ ﯾﻜﻲ دو ﺑﺎر ﻛﺒﻮﺗﺮﻫﺎی ﺳﺮﮔﺸﺘﻪای ﻫﻢ آﻣﺪه اﻧﺪ داﺧﻞ و ﭼﻮن ﺧﯿﻠﻲ ﺗﺮﺳﯿﺪه ﺑﻮدﻧﺪ و ﺧﻮدﺷﺎن را ﺑﻪ در و دﯾﻮار ﻣﻲ زدﻧﺪ، ﻣﻦ ﻫﻢ دﻟﻢ ﺳﻮﺧﺘﻪ و راه دادهام رﻓﺘﻪ اﻧﺪ بیرون. ﻣﻌﻠﻮم ﻣﻲ ﺷﻮد ﻛﺒﻮﺗﺮﻫﺎ روﺣﯿﺔ آزادی ﺧﻮاﻫﻲ ﺑﯿﺸﺘﺮی دارﻧﺪ. حد اقل میل پشت بام دارند. یادم است یکبار هم یکﮔﻨﺠﺸﻚ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ، شاید از ترس گربه سیاه بد قیافه که همیشه روی درخت پیش پیش پنجره، لای شاخ و برگها کمین میکند، آمده بود داخل و از ﺑﺲ ﻫﺮاﺳﺎن بود ﻧﺰدﯾﻚ بود ﺧﻮدش را ﺑﻪ در و ﭘﻨﺠﺮه زده ﺑﻜﺸﺪ. اﻣﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺳﯿﭽﻪﻫﺎ ﻣﻮﺟﻮدات بیخیالی ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﯾﺎ ﻃﺒﯿﻌﺖ آدﻣﻲ را ﻧﻤﻲﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻨﺎ ﺑﻪ رواﯾﺘﻲ آﻧﻘﺪر ﺧِﻨﮓ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ آدمها اﻋﺘﻤﺎد ﻣﻲکنند. در ﻛﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎی ﻣﺸﻬﺪ از اینها زﯾﺎد اﺳﺖ. ﻣﻦ در ﻫﯿﭻ ﺷﻬﺮ دﯾﮕﺮی، اﯾﻦ ﻣﻘﺪار ﻣﻮﺳﯿﭽﻪ ﻧﺪﯾﺪهام ﻛﻪ در اﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻣﻘﺪس دیدهام. ﻋﻠﺘﺶ ﭼﯿﺴﺖ؛ ﺧﺪا ﻣﻲ داﻧﺪ. ﺧﻮد ﻣﺸﻬﺪیﻫﺎ ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﻣﻲﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﻮﺳﻲ ﻛﻮ ﺗﻘﻲ. اﻟﺒﺘﻪ ﺟﺎﯾﻲ ﺧﻮاﻧﺪه ﺑﻮدم ﻛﻪ ﻣﯿﺎن ﻣﻮﺳﯿﭽﻪ و ﻣﻮﺳﻲ ﻛﻮ ﺗﻘﻲ؟ ﻓﺮق اﺳﺖ. ﻣﻮﺳﯿﭽﻪ ﻫﺎ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻧﺪ و ﺧﺎﻟﻬﺎی ﺳﯿﺎﻫﻲ زﯾﺮ ﻃﻮق ﮔﺮدﻧﺸﺎن دارﻧﺪ. به هر حال هردو خصوصیات مشابهی دارند. ﺣﺎﻻ ﭼﻪ ﻣﻮﺳﯿﭽﻪ ﭼﻪ ﻣﻮﺳﻲ ﻛﻮ ﺗﻘﻲ، در ﻫﺮ ﺻﻮرت اﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﺎ آدم ﻫﺎ دﻣﺨﻮرﻧﺪ و ﺑﺎ ﺑﻲ ﻣﺒﺎﻻﺗﻲ ﺧﺎﺻﻲ ﻫﺮ ﺟﺎﯾﻲ ﻻﻧﻪ ﻣﻲ ﺳﺎزﻧﺪ و اﻛﺜﺮاً ﻫﻢ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﻤﻲﺷﻮﻧﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎن را ﺑﺰرگ ﻛﻨﻨﺪ. ﯾﺎ ﺗﺨﻢ ﻫﺎﺷﺎن را ﺟﺎی ﻧﺎ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻣﻲ ﮔﺬارﻧﺪ و ﺧﺮاب ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ ﯾﺎ اﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﺮﺣﻠﺔ ﺟﻮﺟﻪﺳﺎزی ﻫﻢ ﻣﻲرﺳﻨﺪ، ﺟﻮﺟﻪ ﻫﺎﺷﺎن ﻧﺼﯿﺐ ﮔﺮﺑﻪ ﻫﺎی وﻟﮕﺮد ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ. ﺣﺎﻻ ده ﺳﺎل اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮد ﺑﻲ آزار و اﻧﺪﻛﻲ ﺧﻞ ﻣﺰاح آﺷﻨﺎﯾﻲ دارم و ﺗﻤﺎم ﺧﻠﻖ و ﺧﻮﯾﺸﺎن دﺳﺘﻢ آﻣﺪه. داﺧﻞ ﺳﺎﻟﻦ ﻣﺎ، ﺟﺎﭼﺮاﻏﻲ ﮔﺎزی ﻗﺪﯾﻤﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ اﯾﻨﻚ ﻣﺪت هاﺳﺖ ﻛﺎرﺑﺮدی ﻧﺪارد. ﻣﺎل آن زﻣﺎﻧﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮق ﻧﺒﻮده ﯾﺎ ﺑﺮق زود زود ﻗﻄﻊ ﻣﻲ ﺷﺪه. و ﺧﺎﻧﻮاده ﻫﺎ از ﮔﺎز اﺳﺘﻔﺎده ﻣﻲکرده اﻧﺪ. ﺟﺎﯾﻲ اﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ و دور از دﺳﺘﺮس ﮔﺮﺑﻪ و ﺑﭽﻪﻫﺎ. ﯾﻚ روز دﯾﺪم اﯾﻦ ﻫﺎ ﻗﺼﺪ دارﻧﺪ ﺑﺎز آنجا آﺷﯿﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎزﻧﺪ. آﺧﺮ ﭼﻨﺪ ﺳﺎل ﻗﺒﻞ ﻫﻢ در همین نقطه آﺷﯿﺎﻧﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﺼﻠﻪاش ﻣﻔﺼﻞ اﺳﺖ و ﺑﻤﺎﻧﺪ. آقای خاروی در جریان است. اﯾﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻫﻲ ﻣﻲرﻓﺘﻨﺪ و ﺧﺎر و ﺧﺎﺷﺎک ﻣﻲآوردﻧﺪ و روی آﻫﻦ ﻟﻖ ﭼﺮاغ ﮔﺎزی ﻣﻲﮔﺬاﺷﺘﻨﺪ و ﺑﺎ اﻧﺪک ﺗﻜﺎﻧﻲ آن ﺗﻜﻪ ﭼﻮب ﻣﻲ اﻓﺘﺎد ﭘﺎﯾﯿﻦ و ﺑﺎز روز از ﻧﻮ و روزی از ﻧﻮ. اﻣﺎ ﻛﺎر ﺷﺎن اداﻣﻪ داﺷﺖ. دﯾﺪم ﺑﻪ اﯾﻦ وضع اﯾﻦ ﺑﯿﭽﺎره ﻫﺎ ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﻨﺪ ﻻﻧﻪشان را ﺑﺴﺎزﻧﺪ. ﺟﺎﻟﺐ اﯾﻨﻜﻪ ﻧﺎ اﻣﯿﺪ ﻫﻢ ﻧﻤﻲﺷﺪﻧﺪ و ﺑﺎز ﻣﻲرﻓﺘﻨﺪ و ﺧﺎر و ﺧﺎﺷﺎک ﻣﻲآوردﻧﺪ. ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻮدم ﺗﻌﺪاد زﯾﺎدی ﺧﺎر و ﺧﺲ رﯾﺨﺘﻪ روی ﻣﻮﻛﺖ را ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻢ. دﻟﻢ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ آﻣﺪ آن ﻗﺴﻤﺖ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺷﯿﺸﻪ را ﺑﺒﻨﺪم ﺗﺎ ﻧﺎ اﻣﯿﺪ ﺷﻮﻧﺪ و ﺑﺮوﻧﺪ ﺟﺎی دﯾﮕﺮ. ﺗﺎزه اﮔﺮ ﻫﻢ ﻣﻲﺑﺴﺘﻢ ﻓﺎﯾﺪه ﻧﺪاﺷﺖ. ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن ﺑﻮد و ﻫﻮا ﮔﺮم و ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺠﺮهﻫﺎ را ﺑﺎز ﻣﻲﮔﺬاﺷﯿﺘﻢ و ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺑﺎز ﺷﺪن، ﻋﺎﺷﻖ و ﻣﻌﺸﻮق ﭘﯿﺪاﯾﺸﺎن ﻣﻲﺷﺪﻧﺪ. ﺑﻪ ﺳﺮم زد ﻛﻪ ﻛﺎرﺷﺎن را راﺣﺖ ﻛﻨﻢ. اﯾﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ ﯾﻚ ﺟﻌﺒﺔ ﻛﻔﺶ را ﺑﻪ اﻧﺪازه آﺷﯿﺎﻧﻪ ﺑﺮﯾﺪم و روی آﻫﻦ ﭼﺮاغ ﮔﺎزی ﻣﺤﻜﻢ ﺑﺴﺘﻢ و داﺧﻠﺶ ﻛﻤﻲ ﻛﺎﻏﺬ و ﭘﻼﺳﺘﯿﻚ ﮔﺬاﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان آﺷﯿﺎﻧﻪای ﻧﯿﻤﻪ آﻣﺎده ﻛﻪ اﮔﺮ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ اداﻣﻪ ﻛﺎر را ﭘﻲ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ و ﻻﻧﻪ ﺷﺎن را ﺑﺴﺎزﻧﺪ. اﮔﺮ ﻧﺨﻮاﺳﺘﻨﺪ ﻫﻢ ﺑﺮوﻧﺪ دﻧﺒﺎل ﺟﺎی دﯾﮕﺮ. ﺑﺎور ﻧﻤﻲﻛﺮدم ﺑﻪ اﯾﻦ آﺷﯿﺎﻧﻪ دﺳﺖ ﺳﺎز ﺑﺸﺮ، اﻋﺘﻤﺎد ﻛﻨﻨﺪ، اﻣﺎ دﯾﺪم آﻣﺪﻧﺪ و ﺑﻌﺪ از ﻛﻤﻲ ﺗﻌﺠﺐ و ﺗﺄﻣّﻞ، ﻛﺎر آوردن ﭼﻮب و ﭼَﺨَﻞ را از ﺳﺮ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ. آﺷﯿﺎﻧﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ و ﺗﺨﻢگذاری ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎن رﺳﯿﺪ و ﺑﻌﺪ از آن، ﻣﺎدر ﻣﺪت ﻫﺎﯾﻲ مدیدی روی ﺗﺨﻢ ﻫﺎ ﻣﻲﺧﻮاﺑﯿﺪ و ﭘﺪر، دور ﺳﺮش ﻏُﻤﺒُﺮ ﻣﻲ زد. مدتی گذشت و از آشیانه ﺻﺪای ﭼﯿﻮ ﭼﯿﻮ به گوش رسید و این ﻋﻼﻣﺖ آن ﺑﻮد ﻛﻪ ﺗﺨمها ﺟﻮﺟﻪ ﺷﺪه اﻧﺪ. ﻣﺪﺗﻲ ﻃﻮل ﻛﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﭘﺮﭘﺮی ﺑﻪ ﮔﻮش رﺳﯿﺪ و ﺗﻘﻼﻫﺎی ﺑﺮادر ﺑﺰرﮔﺘﺮ ﺑﺮای ﺟﺪا ﺷﺪن از ﻻﻧﻪ دﯾﺪه ﻣﻲﺷﺪ. در روزهای آخر وقتی جوجة کلان قصه ما میآمد تا لب آشیانه، مادر دو و بر لانه پرواز میکرد و کاملا مشهود بود که میخواهد فرزندش را به پرواز تشویق کند. ﺗﺎ اﯾﻨﻜﻪ ﺳﺮاﻧﺠﺎم اﻣﺮوز اﯾﻦ ﻓﺮاﯾﻨﺪ ﺗﻤﺎم ﺷﺪ و ﯾﻜﻲ از ﺟﻮﺟﻪ ﻫﺎ در ﻛﻤﺎل ﺻﺤﺖ و ﺳﻼﻣﺖ ﺑﻪ ﺳﻮی ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺧﻮدش پرواز کرد و ﺣﺘﻤاٌ ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ روز، ﺟﻔﺖ دیگر او ﻧﯿﺰ ﺑﻪ دﻧﺒﺎﻟﺶ ﺧﻮاﻫﺪ رﻓﺖ. ﻣﻦ ﻛﻪ در زﻧﺪﮔﻲ اﯾﻦ دو. ﭘﺮﻧﺪه ﻧﻘﺶﻛﻮﭼﻜﻲ داﺷﺘﻢ در ﻃﻮل اﯾﻦ ﻓﺮاﯾﻨﺪ اﺣﺴﺎسخوشایندی داشتم و رضایت باطنی خاصی را تجربه میکردم. شاید همان احساسی که فرد پولداری حمایت کودکان یتیم را بر عهده میگیرند و آنها را به سروسامانی میرسانند.
سلام دوستان! دراين مدت كه نبودم، معذور بودم. تلفن دفتر ما دچار بيماري لاعلاجي شده .اين است اگر دوستاني تماس گرفته اند و ما برنداشته ايم. بر ما ببخشند. و نيز دوستاني كه به فيسبوك بنده سرزده اند و خواسته و پيامي داشته اند نيز. باز آن دسته از عزيزان كه شعر و داستان براي نقد و نظر دهي فرستاده اند در گرداب همين مشكل گرفتار است. البته حال خودم هم دست كمي از تلفن دفتر نداشته يك سال نگذشته دو باره خانه عوض كرده ام و بسيار مشكلات ديگر كه بماند. اما جلسات شعر بر قرار است و زندگي كماكان مسير خودش را طي مي كند. آخرين كتابي كه در حوزه ادبيات افغانستان چاپ شده و ديدم "درختان تبعيدي" بود؛ كاري از سيد ضيا قاسمي و علي محمد مودب. كتاب شيك و خوبي بود هرچند دوستاني در انتخاب شاعران اما و اگر داشته اند كه طبيعي است. خبرهاي زيادي هم اتفاف افتاده كه بماند براي وصل تلفن.
حق يارتان
بهلول و سلطان محمود
خیلی از شما حتماً کتاب معروف «تاریخ جنون» نوشته «میشل فوکو» را خواندهاید. فوکو در این کتاب به نبرد جملة مشهور دکارت رفته که گفته بود «من میاندیشم پس هستم» بیان صورت دیگری از تاریخ اندیشه بشری که ما به دست خود آن را به «محبس بزرگ» کشاندهایم. کاری به فوکو و تاریخ جنونش ندارم اما قصة «مجانین مجذوب» یا عاقلان دیوانه در تاریخ ما، داستان بلندبالایی است. شاید به نوعی همان انعکاس تقابل «عقل» و «عشق» باشد که در عینیت اجتماع، سیمای متفاوتی به خود گرفته و در نمادهای خاصی مانند «مجنون» و «بهلول» تبارز یافته است. یکی از این نمادها، کارکتر مشهور بهلول عاقل یا دیوانه است. البته چنانکه نقل شده، شخصیت واقعی بهلول با نام «ابو وهیب» از شخصیتهای قرن دوم هجری و از معاصران هارون الرشید است. گفتهاند فقیه بزرگی بوده و از ترس اینکه او را به امر قضاوت گمارند خود را به دیوانگی زده بود. شبیه این حکایت البته در ادبیات فارسی بسیار است. در مثنوی داستان ذوالنون، از داستانهای دلپذیر است. و مجانین عطار خود حکایت مفصلی است از قدرتستیزی و اعتراض اجتماعی. از طرف دیگر دور و بر شخصیتهای بزرگ تاریخ را معمولا، هالهای از اسطوره و افسانه فرامیگیرد. این خاصیت ذهن اسطورهپرداز آدمی است. راست و دروغش بماند اما صرف خلق چنین اسطورههای مهم و تأملبرانگیز است. در ادبیات فارسی، نام پادشاهانی چون «فریدون» و «انوشیروان»، با اینگونه افسانهها جاویدان شده است. و از شاهان تاریخی حوزة وطن ما، سلطان محمود غزنوی، علیرغم استیزهای که با او در تاریخ معاصر شده با حکایات بسیاری همراه است. و این البته به مدد خیال و زبان خلاق آن همه شاعر و نویسنده شکل گرفته که دست جود این سلطان آنها را در دربار غزنه گرد آورده بود. نام سلطان محمود هم در تمثیلات عارفانی چون سنایی و مولانا راه یافته و هم در منقولات مردم کوچه وبازار. پرداختن به هردو موضوع کار تحقیقی خوبی خواهد شد. اما این روزها سخن از «غزنه» است. میگویند سلطان محمود را نیز خویشی یا برادری بوده به ظاهر دیوانه و بهلول نام. گویا مقبرهای نیز در غزنی به نام ایشان وجود دارد. از این بهلول قصهها و لطیفههای شیرینی در میان مردم منتشر است. که من به دو نمونه از آنها البته بنا به روایت شفاهی دوست صاحب ذوقم جناب محمد ظاهر سپاس اشاره میکنم. البته واضح است که بازنگاری من به شیرینی روایت شفاهی ایشان، با لهجه هراتی نمیرسد.
خندة بهلول
گفتهاند که مدتي بود بهلول هیچ نمیخندید. انگار دردي عظیم از درون او را ميگزيد و این باعث اندوه سلطان بود. به مردم گفته بوده هرکه بهلول را بخنداند چندین سکّة زر، جایزه دارد. روزی بهلول به درِ قصابیای ميایستد و به لاشههای بز و گوسفند که از سقف قصابی آویزان بوده، خیره خیره مینگرد. به این طرف و آن طرف قصابی میرود و باز بر میگردد. ناگهان قهقة بلند سرمیدهد و شاد و خندان راه خود را در پیش میگیرد. خبر به سلطان میبرند که بهلول خندید. سلطان او را طلب میکند و از سِرّ خندهاش میپرسد. بهلول جواب میدهد که من همیشه گمان میكردم چون برادر تو هستم، روز بازخواست حتماً به سبب کارهای بد تو عقاب خواهم شد. و این باعث الم من بود. اما امروز در قصابی دیدم که «بز به پاچه خونه و گوسفند به پاچه خو» یعنی دیدم که بُز با پای خو آویزان است و گوسفند با پای خود. در یافتم که به بادافره، هرکسی مسؤل اعمال خود خواهد بود. و این باعث راحتی و خنده من شد.
بهلول و جماعت هندو
در عصر سلطان محمود، گويا جماعتي از هندوان، ساكن شهر غزنی بودهاند. گروهي از كسبه در پيش سلطان سعایت ایشان میکنند كه كار و بار ما را گرفتهاند و مشي مسلماني نميكنند. سلطان دستور میدهد که آنها را به اجبار به وطنشان بازگردانند. سخن به گوش بهلول ميرسد. وقت نماز فرا مي رسد و بهلول به امامت جماعت قيام ميكند در حالي كه سلطان نیز به او اقتد كرده است. شروع میکند به خواندن سوره فاتحه و میخواند: «الحمد الله رب المسلیمن». سلطان بر میآشوبد که یعنی چه؟ آیت را درست بخوان. بهلول بار دیگر میخواند «الحمد الله رب المسلیمن». سلطان سر اسیمه میگوید: تو را چه شده است؟ خدای مسلیمن دیگر چه بدعتي است كه در دين نهادهاي؟ او خدای جهانیان است. بخوان! الحمد الله رب العالمین. بهلول روی برگردانده و ميگويد: ای سلطان بزرگ! اگر باور داري كه خداوند، رب العالمین است و نه رب المسلمین، پس چرا كار را بر هندوان؛ اين بندگان خدا که مانند تو انسان است، تنگ گرفتهای و به جرم مسلمان نبودن آنها را از وطنت مي راني؟ سلطان سِرّ مطلب را در یافت و آن دستور را لغو كرد.
دوست و برادر ارجمندم جناب استاد حسين فخري سلام!
خواستم تسليتت را از متون اديان و گفتار بزرگان، زباني درخور پيدا كنم اما حقيقتش را، بهتر از اين آيه از «قران كريم» كه فرموده:"انا لله و انا اليه راجعون" نيافتم. بشري پيچيده در «درد جاودانگي» در اين آيه، «دلگرمي»، «اميدواري» و «حسنعاقبتي» را احساس ميكند كه به آن سخت نيازمند است. مضمون اين آيه جان «مرگانديش» آدمي را كه چون خوره در زواياي پنهان روحش لانه كرده و «امنعيش» او را زايل ميكند، آرام ميكند و به او شجاعت و اميد ميبخشد.اگر اين نباشد كدام زبان، ادبيات و تفكري ميتواند به پدري چون شما كه جوان رشيد و هنرمندي بسان همايون را از دست دادهايد، تسلي ببخشد. نميتوان اندوه شما را دريافت اما با مدد خيال ميشود به جهانتان نزديك شد و خود را براي لحظهاي جاي شما گذاشت و دريافت كه چه لحظات دردناكي را تجربه ميكنيد. شما كه لحظه لحظه، خاطرات كودكي و جواني همايون در جان و روانتان شعله ميكشد. از روزهايي كه در انتظار تولدش بودي، شاهد بزرگ شدنش بودي، و اميدهايي كه براي بالندگي و برازندگياش داشتي. اين چيزهايي است كه هر پدري تجربه كرده است اما چيزي كه ما نميدانيم و شما دريافتهايد اين است كه به ناگاه تند بادي آمد و رسيده ترنجي را كه به خون جگر پرورده بوديد از پاي در آورد. من در مراودة اندكي ك كه با آن عزيز داشتم، دريافته بودم كه همايون با ادب، عاشق و فرهيخته است. و اين نشان از تربيت خوب شما داشت.اين است كه به قول حضرت مولانا: «مرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم» از خداوند بزرگ براي شما و خانواده گراميتان صبر و براي آن عزيز بهشت برين طلب دارم. باشد كه آرزوهاي تحقق نيافته همايون در وجود فرزند ايشان تجلي يابد.
حضرت آیتالله «سید علی جوهری» روز جمعه ۱۱/۱۲/۱۳۹۱ بر اثر عارضهقلبی در سن ۸۳ سالگی از دنیا رفت. و عصر روز شنبه در قبرستان «بهشت رضا» ی مشهد، به خاک سپرده شد. تعداد زیادی از شاگردان و دوستان، به تشییع پیکرش آمده بودند. حضرت استاد متولد ولایت «غزنی» بود و در حوزه علمیه نجف از محضر بزرگانی چون آیت الله حکیم، آیت الله شیرازی، آیت الله خویی، آیت الله سید محمد باقر صدر بهرهمند شده بود. با خروج اجباری علما و شخصیتهای غیرعراقی از کشور عراق، ایشان ابتدا به مشهد آمد و سپس راهی کویته پاکستان شد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به مشهد برگشت و در تا پایان عمر در این شهر ساکن بود.
استاد جوهری هرچند در فقه و اصول مقام ارجمندی داشت و تدریس میکرد اما ذوق و نبوغ ایشان بیشتر فلسفه، خصوصا «حکمت متعالیه» بود. به همین دلیل نیز لقب «جوهری» را برگزیده بود یا شاید هدیهای بود که استادانش به او عطا کرده بودند. اما هرچه بود او نیز بنا به نقل مشهوری از علامه «مدرس افغانی» که گفته بود:
در جهان من فیلسوف ثانیم
عیب من این است: «من افغانیم»
افغانی بود. و افغانی بودن در جهان امروز اکسيری است که مهندسی معکوس میکند.
خلاصه اینکه ایشان هیچگاه مطابق شأن علمیش شناخته نشد و قدر ندید. به سختی زندگی کرد و با رنج گمنامی از دنیا رفت. سنت «نانویسایی» در میان این نسل از عالمان ما، بدترین آفتی بوده و هست که تاوان جبران ناپذیری به جا گذاشته و متأسفانه حضرت استاد نیز از این سنت پیروی میکرد. ایشان فیلسوف شفاهی بود. مجرای انتقال علمش تنها دو چیز بود: مواجه مستقیم با طلاب، یعنی درس و مواجه مستقم با عامه مردم، یعنی منبر خطابه. و سوکمندانه ایشان به همان دلیل که گفته شد، از این دو امکان بیبهره ماند. جلسات درس ایشان در گوشه و کنار شبستانهای مسجد «گوهرشاد»، یا اتاقهای مدارس، كه معمولا از چهار پنج نفر طلبة فراتر نمیرفت. و منبرهای خطابهشان نیز به اجبار، روضههای زنانه و یا محافل ترحیم بود که در آن میبایست در وصف مرحومین و ستایش بازماندگان آنها داد سخن میداد. فلسفه در مجموع در حوزه علمیه مشهد ارج و قدر چندانی نداشته و ندارد، چه رسد آنگاه که از زبان عالم افغانی روايت شود. اینگونه بود که یک عالم ذوق و اطلاعات فلسفی و حکمی و فقهی، ناشناخته و منتشر ناشده یک عمر در میان عبای مندرس عالمی به نام جوهری این طرف و آن طرف رفت و سر آنجام خاک شد.
بنده چند باری به جنابشان پیشنهاد دادم که حداقل زندگیشان ضبط شود و پیادهگردد. اما قبول نکردند و با شکتسه نفسی ذاتیش، مضمون این بیت از بیدل را باز میگفت:
چنان به فقر ز دام تعلق آزادیم
که عرض جوهر ما نقش بوریا نشود
چند نکته در حاشیه اجلاس کابینه وزیران برای جلوگیری از نفوذ واژگان بیگانه
۱
مسئله زبان در مجموع و نیز اشعار به «فارسی» و «پشتو» بودن آن در کشور ما، به دوران «مدرنیته» بر میگردد و از جمله مواریثی است که جناب «محمود طرزی» به عنوان اولین روشنفکر تأثیر گذار از خود به یادگار گذاشته است. ایشان وقتی نخستین جریده مهم و دوامدار یعنی «سراج الاخبار» را بنیاد نهاد، بهتبع برایش مسئله زبان به صورت جدی مطرح شد. در این جریده بود که ایشان هم به ذات زبان توجه کرد و هم به هویتزبان و مسائل جانبی آن. بنا براین مناقشه زبان در افغانستان یک مناقشه سنتی نیست. از لوازم تجدد ناپخته در این کشور است. و الا قبل از ایشان مستبدترین شاهان و امرای پشتو زبان، فارسی را زبان رسمی كشورشان میدانستند، به فارسی شعر میسرودند د و مراسل و مکاتب دیوانیشان نیز به زبان فارسی بود. البته جناب طرزی برای خودش دلایلی داشت. او میخواست مطابق با مرزبندیهای تازه، هویت تازهای نیز برای کشورش که اینک مدتی بود، نام جدید افغانستان را یدک میکشید، دستوپا کند. از طرفی چون در خود و اطرافیان و قبیلهاش آمادگی و ظرفیت حل و هضم و حفظ و حراست از میراث سترگ و ستبر فارسی را نمیدید، با زیرکی در صدد پاک کردن صورت مسئله بر آمد و نخواست بر سر تصاحب و یا تقسیم این میراث بشکوه، با همیسایگان قدرتمندش مقابله کند. این بود که صلاح کار مملکت خویش را در آن دید که مطابق اسم و رسم جدیدش، هویت تازهای را نیز بنا نهد و در ترویج و تحکیم پایههای آن بکوشد. این شد که زبان پشتو را به عنوان زبان هویتساز خودش انتخاب کرد هرچند ایشان همچنان قائل بود که زبان فارسی زبان تمدن مشترک ما و همسایگان خواهد بود. البته جا دارد گفته شود و اينك مجال نیست که استعمار انگليس، همچنان که در هند و پاکستان درگیر مناقشه میان زبان فارسی و زبانهای اردو و انگلیسی بوده، در افغانستان نیز این زخم ناسور دست پخت آن دولت فخیمه است.
۲
بنابر این مسئله زبان از منشاء طرح خودش سیاسی بوده و اینک نیز بیش از آنکه ناشی از تنشهای قومی و یا دغدغة فرهنگی باشد سیاسی است. هر از گاهی مطرح میشود تا در سایة آن بسیاری از مسائل دیگر کتمان شود. یکی از آفات سیاسی بودن این است که طرح مسئله از سوی هر کسی، در هر مرتبهای که باشد جایگاه خودش را پیدا نمیکند. فیالمثل خود من هیچگونه مشکلی با زبان پشتو ندارم تازه خیلی هم خوشحالم که در کشور ما این زبان وجود دارد و من به عنوان شاعر میتوانم در داد ستد با شاعران پشتو زبان سهمی از دنیای فکری و ذوقی آنها ببرم زیرا معقدم هر زبان یک نگرش تازه و متفاوت به جهان است. انسان با نامگذاری اشیا نگرشش را به آن بیان میکند. اما متأسفانه هروقت من یا امثال من به زبان میپردازیم فوری انداخته میشم در ظرف غلط و رایج عصبیت زبانی و سخنمان ناشنیده میماند. و یا غرض آلود تفسیر میشود.
۳
در آغاز سال دو هزار و سیزده میلادی، در تهران محفلی برپا بود. این محفل را سازمان منطقهای «اکو» به مناسبت انتخاب غزنه به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام گرفته بود و در آن، وزیران فرهنگ دو کشور ایران و افغانستان سخنرانی داشتند. من نیز توفیق حضور در این محفل را داشتم. ساعتی در صندلیِ کناری داکتر مولایی نشستم و از فرمایشات وزیر فرهنگ و اطلاعات کشورم؛ جناب داکتر رهین مستفیض شدم. جناب رهین در این سخنرانی از گستردگی اقلیمی و دیرینگی تمدن پارسی سخن گفت و کلامش را با این نکته مستند کرد که روزگاری، در دو سر از این تمدن بزرگ، کلمة «کافر» به دو معنی متفاوت به کار میرفته. یعنی فیالمثل حضرت مولانا در دروازه روم از آن معنیای را مراد میکرده و شاعری دیگر در دروازة چین، معنیدیگری را. البته بنده در آن محفل سر فراگوش جناب داکتر مولایی برده و تردید خودم را پچپچهای کردم. اما گذشته از صدق و کذب این مدعا، آن ساعت ضمیر من و یحتمل تمامی مخاطبان، از این سخنان مباهی و مبتهج بود. یکی به این دلیل که ما وارثان چنین زبان بالا بلند و رواداری هستیم و دیگر اینکه وزیر فرهیختهای داریم که به این نکته واقف است و آن گستردگی و تنوع سلایق را ارج مینهد. اما این روزها شنیده میشود که کابینه، جلسه داشته و بنا بر آن جناب وزیر فرهنگ دستور داده که از کاربرد لهجههای بیگانه و یا واژگان بیگانه در زبانهای رسمی جلوگیری شود.
۴
نمیدانم شاید در عرف، گرفتن چنین تصمیمها کار متخصصان زبان و ادبیات در وزارت فرهنگ و اطلاعات باشد و نه کابینه، مگر اینکه موضوع، چنان مهم و به قول معروف امنیتی باشد که دولت و شورای وزیران را به تکاپو انداخته باشد. و احتمالا در این مورد چنین بوده که که بعد از ده سال و آنهم در چنین روزهایی که موضوعات بسیار حیاتیای دامنگیر این کشور است رئیس جمهور ما احساس نیاز کرده و دریافته که وضعیت زبانهای ملی دستخوش چه مایه بداقبالی است و باید برای بهبودش فکری کرد. این است که آدم هرچه بخواهد خوشبینی پیشه کند نمیتواند نسبت به اغراض این گونه فرمانها مشکوک نباشد
۵
اما و هزار اما، آنچه مهم است و خیلی هم مهم، و احتمالا در جلسة کابینه نیز با شفافیت در موردش سخن گفته شده و تصمیم گرفته شده یکی این نکتة زبانشناسانه است که «کیست بیگانه «؟ یعنی کلمات و لهجههای بیگانه کدامند؟ کدام لغات است که بنیان ساختاری و زیباشناسی زبان فارسی و پشتو را خراب میکنند و باید طرد شوند. آیا مرز بیگانه و خودی در زبان، همان مرزهای سیاسی و دیپلماتیک است یا نه فرهنگ و زبان از خود، مرزهای دیگری دارند؟ دوم اینکه لابد در این نشست، تصمیماتی گرفته شده مبنی بر دایر کردن فرهنگستان حمایت و حفاظت از زبانهای ملی که در آن تعدادی زبانشناس و ادیب بنشینند و تدبیر کنند و راهکارهای حراست و تکامل این زبانها را بسنجند. اگر نه چه مرجعی باید تشخیص دهد که کدام واژگان بیگانهاند و کدامها خودی و آیا یک ادیب یا سیاستمدار پشتو زبان این حق را دارد که برای زبان فارسی تصمیم بگیرد و بالعکس؟
براي مردم خوب كويته و رنجهايشان
تابستان سال ۱۳۵۹ بعد از یک ماه آوارگی کوه و بیابان، به آبادیای رسیده بودیم که به آن میگفتند «کویته» این اولین شهر بیرون از وطن بود که این کودک روستایی از باغچار آمده، میدید. میوههای متنوع، چراغهای رنگارنگ و موترهای کوچک و تیزرویی که مانند مورچه در کوچه پسکوچههای شهر در تردد بودند اولین چیزهایی بود که چشم این مسافر کوچک را به خودشان جلب میکرد. خوشبختی کوچ ما این بود که از سالیان دور در این شهر فامیل داشتیم. ماماخیلی ما از سالیان دور در این شهر زندگی میکردند. صاحب خانه و کار بودند، فرزندانشان در پلیس و دولت خدمت میکردند. القصه پاکستانی بودند بر خلاف ما که افغانی بودیم و آواره. موتر لاری ما را در میدانی که بعدها فهمیدیم مریآباد نام دارد ریخته بودند پایین؛ هرکدام به وضعی که مسلمان نشنود کافر مبیناد. من پیراهن تنبانی سیاه و بزرگی را که مال برادر کلانم بود پوشیده بودم. یعنی گفته بودند که در راه همین خوب است، چرکین نمیشود، کویته که رسیدید اول بروید حمام، بعد از میان بار و بنه لباسهای نوتان را در آورده بپوشید. خوب نیست هرچه باشد آنها سیال است. اما نگو که مشقّات سفر تمام معادلات حضر را مختل کرده بود و موقع پیاده شدن، بار جایی افتاده بود و صاحب بار جایی دیگر. گذشته از آنکه خستگی، گرسنگی و ناآشنایی، نه فکر حمام رفتن را مانده بود و نه سودای سیالداری را. همگی خرد و کلان، زن و مرد با همان سر و وضع ریخته بودیم در حویلی دایی کلانم به نام شاه عوض. آن بندگان خدا یک هفته مصروف رفت و روب گرد و غبار از سر و روی مسافران بودند و بعد تا مدتها، مرعوب رفع و رجوع کردن حیوانات ریز و موذیای که ما از وطن سوغات آورده بودیم. هرچه بود آنان قوم بودند، عیبهایمان را با مدارا و مروت نهفتند و رنجهایمان را با مهربانی و عطوفت مداوا کردند.
ما سالی را در کویته ماندیم مامای کلان، یکی از اتاقهای حویلیاش را در اختیار ما گذاشته بود. من و برادر کلانم در قندهاری بازار «ناصر تیکمپنی» کار گیر آوردیم. حاجی ناصر دو مغازه کنار هم داشت؛ در یکی کلاه «قرهقل» میساخت و در دیگری چای میفروخت. من در مغازه کلاه سازی شاگرد شدم و اخوی در چای فروشی. حاجیناصر هزاره بود، مردی منضبط و منصف. دو پسر داشت هم سن و سال خودم. زمستانی که آنجا کار میکردیم بسیار خوش گذشت. در قندهاری بازار آن سالها، هزاره و بلوچ و افغان در کنار هم کار و بار داشتند و گپ و گفتار. حاجی، مشتریان مخصوص خودش را داشت از میان پشتونها و بلوچها. عمدهترین خریداران کلاه قرهقل، بلوچها و برخی از پشتونها بودند. یادش بخیر استاد کلاهدوز ما هم پیرمردی بود از کابل در کارش سخت ماهر اما مثل ما مهاجر.
محل سکونت مامایم، در مریآباد کنار منبع آب، پشت سیم خرتار واقع بود. بعدها فکر کردم شاید همان سیم خاردار درست باشد و آن زمان پیش خودم وجه تسیمه آن را اینگونه تحلیل کرده بودم که لابد سیمهای بزرگ و قدرتمندی استند به این جهت مردم محل به آن خرتار میگویند. علمدار رود مسیر رفت و آمد هر روزه ما بود. اغلب پیاده میرفتیم و برمیگشتیم و گاهی صبحها خود را غیر قانونی به پشت لاریهای حامل زغال سنگ آونگ میشدیم تا مسیری را موتر سواری کرده باشیم بدون اینکه پولی پرداخت کرده باشیم. سوار شدن به آن سه چرخههای جادویی که به آن «رخشه» یا «رکشا» میگفتند از آرزوهایم بود. در مرور روزانه از همین رود دفتر «تنظیم نسل نو هزاره مغول» واقع بود. جایی که برادرم یک بار در سالهای جنگ از آن اسلحه آورده بود و یکی از آن اسلحهها که بالازن نام داشت تا موقع کوچ در خانه ما بود. ایشان از این دفتر و ساکنان و رهبرش چیزهایی برایم گفته بود. چیزی که برایم سوال بود این بود که چرا هزاره مغول؟ چه فخری است در این انتساب؟ یادم است یکبار از مرحوم پدرم هم این سوال را کردم ایشان گفته بود هزارهها با مغولها نسبتی ندارد. هزارهها خیلی پیشتر از حمله مغول از ساکنان این سرزمین بودهاند.
اولین آشنایی من با هزارههای ساکن کویته بر میگردد به نیمههای دهه پنجاه. آن زمان که داود خان فقید هوای «پشتونستان» به سرش زده بود و رجز «داپشتونستان ز مونژ» را سرمیداد. پاکستانیها نیز دست به تدابیری متقابل زده بودند و از آن جمله راه اندازی بخش هزارهگی رادیو کویته بود که در آن ترانههای هزارگی و خصوصا مختههای هزارگی را پخش میکرد. یادم است عصرها که میشد همه اهالی خیل ما جمع میشدند دور یکتا رادیویی که کاکا محسن تازه خریده بود. آخ که چقدر لذتبخش بود برای من غزلهایی که از این رادیو پخش میشد و نیز مزاحهای دلچسب و سخنان نغز و پختة «چمن لالی» و «حیدربیگ» صاحب.
اینک سالها از آن روزگار گذشته است و بزرگان آن نسل به رحمت خدا پیوستهاند از جمله، دو مامای کلانم با تعدادی دیگر بزرگان فامیلشان رخ در نقاب خاک کشیدهاند. خوشم که نیستند و نمیبینند که سرزمین امنشان چگونه در آتش بیداد عقده و تعصب میسوزند. مردم کویته گذشته از خصلتهای خوب و بدی که نسل آدم کم و بیش همه دارند و داشتند، نخستین پایگاه و پناهگاه بخش وسیعی از مردم آواره ما بودند. مردمان خوبی بودند. هرچندگاه گاهی به ما «اوغستانی» میگفتند اما در کل دلسوز بودند و تنگچشمی نمیکردند. من خاطرات خوشی از این شهر و مردمانش دارم. اینک سی و چند سال از آن روزها میگذرد و آن خاطرات، رنگ اندوهان خوشی در من گرفتهاند. هر بمبی که در گوشه و کنار آن شهر منفجر میشود گویی در جایی در قلب من و در خاطرات من منفجر میشود. فکر میکنم تمام جوانان و کودکانی را که آنجا کشته میشوند همانهایی هستند که دیدهام و تک تکشان را میشناسم. با خود فکر میکنم که ریشة این کینهها در کجاست؟ در کجای رفتار این سالهایمان اشتباه کردیم و آن اشتباهات چه بود؟ آیا ریشه در خود ما دارد یا در دیگران؟ یا در ما و دیگران؟ و یا اصولا در همین کلمه «ما و دیگران»؟ به هر حال قصه هرچه باشد بار گناه و قساوت آنانی را که به هر نامی و هر بهانهای دست به این کارها میزنند سبک نمیکند باید به آنها گفت:
صد خانه دین سوخت به هر رهگذر از تو
کافر نکند آنچه تو کردی حذر از تو
۱
تنهایم؛
چون گرگ سپید
در زمستان باغچار،
رد خونم
مگر برآشو بد
مشام تفنگچی لجوجیرا
۲
آرامم؛
به اندازهای که این موج سرکش
برود و بازپس آید
در این فاصله
قلعهای ساختهام
از شنهای خیال
و امپراطوری کو چکم را
ار نو بنا نهادهام
۳
غمگینم؛
خوشیهایم را دود کرده،
به پنج قاره جهان فرستادهام
در کوزهای دربسته
به هفت دریای سیاه
انداختهام
۴....