حواشي نخستين همايش شاعران ايران و جهان
ابوطالب مظفري
َ1
مصطفي محدثي خراساني از شاعران خوب كلاسيك سراي مشهد است. غزل شسته رفته ميگويد و تا جايي كه من ديده ام در رفتارش از افراط و تفريط دور بوده است. اين جناب چند سالي ميشود كه طبق سنت رايج اين مملكت براي طي كردن مدارج ترقي به تهران رفته و سر دبير ماهنامه شعر حوزه هنري است. اما مصطفي خوشبختانه و به قول رايج هنوز خوي خوش شهرستاني اش را با خود دارد يا بهتر است بگويم خوي خوش انساني اش را . مطلق كردن شهرستاني را چندان نميپسندم. چون خيلي از شهرستانيهاي ديگر هستند كه تهران نرفته همه چيز را رها كردهاند. بلي همين جناب مصطفي محدثي، شايد به محبت خودش و يا راهنمايي كدام مهربان ديگر مرا به نخستين همايش شاعران ايران و جهان دعوت كرد. من كه اصولا به اين گونه برنامهها كم دعوت ميشوم قبول كردم چون شنيدم كه از افغانستان نيز دو سه نفري هستند و گذشته از آن شنيدم كه شيراز ميبرند و ازآنجا كه من سه دهه است در ايران زندگي ميكنم و هنوز روي شيراز را نديدهام اين فرصت خوبي است.گمان ميكردم خود محدثي دبير جشنواره است اما بعد متوجه شدم دبير جناب موسي بيدج مترجم اثار شاعران عرب زبان در ايران است كه از ساليان پيش با نام ايشان آشنا بودم.
2
وقتي شنبه،28 فروردين به هتل لاله تهران رسيدم در ليست شاعران خارجي از افغانستان نام پرتو نادري و محمد كاظم كاظمي را هم ديدم. كاظمي را خبر داشتم كه نميآيد ولي به دنبال جناب پرتو مدتي گشتم و سر انجام گفتند كه نيامده. به گمانم اين دومين بار است كه در چنين محافلي ميبينم نام ايشان آمده و خودش نه. سياست چيست خدا ميداند و جناب پرتو. اصولا كار دعوت فرهنگيان در كشور از سمت كدام نهاد و با چه سياستي تعيين مي شود باز خبر ندارم. در كتاب" پنجرهاي به شعر جهان" كه از طرف دبير خانه همايش ترتيب يافته نيز تنها شعر ايشان چاپ شده بود و معلوم بود تنها مهمان رسمي از كشور افغانستان ايشان است. القصه در پي تثبيت خود و گرفتن اتاق شدم. با نامۀ تردد من اتاق نميدادند كه در اين هتل مهمانان برنامه سمينار هستهاي هستند و سخت ميگيرند و همه خارجيها پاسپورت دارند تو چگونه خارجياي هستي كه پاسپورت نداري و تازه بدتر از همه اينكه زبان فارسي را هم روان حرف ميزني. پس لابد مشكلي در كارت است. با هزار دليل و برهان ثابت كردم كه در بلبشوي اين عالم اين گونه امور امكان وقوع دارد و محال عقلي نيست.
3
افتتاحيه قرار است ساعت چهار بعد از ظهر در تالار وحدت باشد و چون جناب ريس جمهور قرار است سخنراني داشته باشد و تدابير امنيتي لازم است، ما را دو ساعت زودتر با كارتهاي آويخته در گردن، مزين به نام و نام وطن ميبرند تالار و دم در خلع آهنمان ميكنند و يك ساعتي وقت است كه در سالن پرسه بزنيم. تابلوهاي عكسي از شاعران نامدار ايران و جهان را با معرفي كوتاهي از آنها به گوشه و كنار سالن آويختهاند در اين ميان چشمم ميخورد به تمثال بيمثال مولانا عبدالقادر بيدل دهلوي مردي با قيافه عربي و يا ايراني كپي شده از روي تمثال نميدانم فخر رازي يا شيخ طوسي، با محاسن بلند و عمامه بزرگ. به ياد غزلي از حضرتش ميافتم كه گفته است:
اين همه ريش چه معني دارد
غير تشويش چه معني دارد
يك نخود كله و ده من دستار
اين كم و بيش چه معني دارد
اين را به جناب علي اكبر بهداروند، مصحح ديوان بيدل در ايران ميگويم ميخندد و به داستاني اشاره ميكند كه در آن بيدل در جواب معترضي گفته است: "ما ريش و سبيل ميتراشيم/ اما دل مردمان نميخراشيم" به راستي هم كه بيدل مغول نژاد را چه نسبت با اين شكل و شمايل.
4
مراسم افتتاحيه، طبق معمول تمام افتتاحيهها با مقداري دنگ و فنگ معمول آغاز ميشود. بيانيهها و سخنرانيهاي مقامات تمام شده كه جناب محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران تقريبا وسط برنامه وارد ميشود. كسي از انتهاي سالن با صداي بلند خوش آمد ميگويد و ابراز احساسات ميكند. ريس جمهور متن سخنرانيش را قرائت ميكند. بر خلاف انتظار من و شايد هم ديگران، ايشان از سياست سخن نميگويد و مستقيم وارد معقولات ميشود. مقاله اش قدري بلند و پراكنده است با محوريت ادبيات و عرفان ايران هرچه است از رئيس جمهور با نام و آوازه ايران، انتظار سخنان ديگري ميرفت. شايد مشاوران فرهنگي ايشان مشورت خوبي نداده بودند. اما در عوض بيانيهي ادبي اش را استاد علي معلم دامغاني در قالب ترانۀ تند و صريح قرائت ميكند كه در آن به غرب و نمادهايش با بيان اسطورهاي تاختهاست.
رئيس جمهور تا آخر برنامه ماند و در پايان قرار شد با مهمانان خارجي عكس يادگاري بگيرند. اما هجوم دادخواهان داخلي كه همگي قصه در هوا كردهبودند در اين كار خلل ميانداخت. كساني از ما خارجيها كه جان مشتاق و جسم چالاك داشتند اعم از اناث و ذكور خودشان را به وسط صحنه رساندند و و عكسهاي يادگاري بسياري برداشتند. من كه نه دوربين داشتم و نه چندان جسارتي در حواشي ماندم هرچند در اواخر كار كه عرصه خلوت تر شده بود به چند قدمي ايشان رسيدم و عكسهايي هم عكاسان ناشناخته برداشتند. ميدانم به اين راحتي دسترسي به آنها ممكن نيست.
از شاعران خارجي در اين محفل آقايان امبریا کیتکا از کنیا، خورخه آربلچه از اروگوئه، یانیس یافانیتس شاعر یونانی، نوری الجراح از سوریه و همچنین جورج شکور شاعر کشور لبنان شعر خواندند كه در اين ميان شعر يانيس يافانيتس نگاه انساني خوبي داشت:
«فقط يك كتاب نوشته شده
و به وسيلۀ جهان در سراسر جهان براي جهان نوشته شده
جهان كتاب جهان است».
جورج شكور شاعر مسيحي مذهب به دليل نحوه قرائت و نيز موضوع مذهبي آن بيشتر مورد توجه قرار گرفت.
5
از نشست دانشكده ادبيات تالار فردوسي تهران كه دومين نشست اين همايش بود ميگذرم كه چيز تازه اي نداشت و فقط تعدادي شعر خواندند و استقبال هم چندان زياد نبود. عازم اصفهان ميشويم. در فرودگاه دوست ديرينهام محمد حسين جعفريان را ميبينم كه به طنز به من ميگويد برو خارجي. حال جسمش بهتر از قبل است اما حال روحش را زياد مناسب نيافتم. پرواز آنها جلوتر از ماست. ساك و عصايش را برداشته ميرود. غروب باراني است كه به اصفهان ميرسيم ميدان هوايي اصفهان خلوت است و اين در برگشت هم حس ميشود. فكر كردم اصفهان بايد دو ميدان داشته باشد. موتر حامل ما از كنار زاينده رود زيبا حركت ميكند كه آب آن را استاندار مقتدر اين شهر باز گردانده است. اين را همان شب مجري برنامه با افتخار بيان كرد. پيداست كه شهرداري اصفهان براي زيبا سازي اين شهر خصوصا سواحل زاينده رود تلاش كرده است. هتل كوثر، محل اسكان ما نيز مشرف بر زاينده رود است و زيبايي خيره كنندهاي آن هر بييندهاي را مجذوب ميكند.
اصفهانيها در برگذاري محفل به حساب خودشان سنگ تمام گذاشته. دكور زيبايي با استفاده از صنعت مينياتور اصفهان تدارك ديده و مجري خوش سخني را نيز آورده بودند كه به زبان انگليسي و عربي هم مسلط است. برنامه را با بخشي از شعر معروف محيالدين عربي از منظومۀ ترجمان الاشواق كه شيخ آن را در وصف نظام دختر شيخ مكين الدين اصفهاني سروده شده است آغاز ميكند.
«بیماری من از عشق آن زیبای خمار چشم است. مرا با یاد وی درمان کنید،عشق من به آن زیبای نازپرورده نازک بدن به درازا انجامید. که صاحب نثر و نظام و منبر و بیان، که از شاهزاده گان سرزمین ایران، از بزرگ ترین شهرهای آن سامان، اصفهان است.»
با توجه به آمادگي بسياري كه اين شهر براي اين همايش گرفته است و استاندار آن نيز در محفل حضور دارد اما سالن كوچك و شلوغي را انتخاب كرده كه مناسب اين برنامه نيست. رفت و آمد زياد است و دوربين هاي فيلمبرداري و رفت و آمد مجريان و عكاسان در مجموع آرامش را از حاضران سلب كرده است. گروه موسيقي و تردستي يكي از هنرمندان اصفهاني كه با بازي نور و دست و سايه كارهاي جالب اما نه چندان محير العقول كه بايد تعدادي شاعر از گوشه و كنار جهان بيايند و آن را ببينند از كارهاي ديگر اين نشست است.
القصه اصفهانيها بسيار كوشيدند كه اين شهر هنر پرور را به زيور ادب و شعر نيز آراسته گردانند اين است كه چپ و راست از صائب تبريزي مايه ميگذاشتند و دوست داشتند همانجا قطعنامهاي بنويسند و نام سبك هندي را به اصفهاني بگردانند و خيال خودشان را راحت نمايند.يادم آمد از مقاله همشهري خودم حضرت دكتر عبدالغفور آرزو در شماره اول در دري كه آن را مكتب ادبي هرات ميخواند.
صبح اصفهان با ديدار از مقبرۀ صائب و نيز "ميدان نقش جهان" به پايان آمد. من ميدان نقش جهان و عمارتهاي زيبايي آن را بارها ديده بودم. اين بود كه توضيحات كليشهاي راهنمايما كه با زبان انگليسي و با حرارت بسيار از اين نمادهاي بينظير تمدن عصر صفوي سخن ميگفت نه برايم مفهوم بود و نه چندان دلچسب. خودم را از گروه كنار كشيدم و در تنهايي خود ميدان را دور زدم و به ياد روزي افتادم كه همراه با دوستانم علي پيام، جواد خاوري و حمزه واعظي آمده بوديم اصفهان و اين ابتداي راه اندازي فصلنامه در دري بود. اينك هيچكدام از آنها نيستند. خاوري و پيام در باميان اند و حمزه در ناروي و من هنوز...عصر هنگام ما به سمت شيراز راه افتاديم.
6
عصر روز دو شنبه به شيراز رسيديم. هتل هماي شيراز محل اسكان مهمانان بود. بعد از استراحت كوتاهي عازم حافظيه شديم. هواي شيراز معتدل بود. البته چون برنامه در فضاي آزاد بود و به شب كشيد، اندكي سرد شد. دوستاني از من فال حافظ خواسته بودند اما من ديوان حافظ به همراه نداشتم. از دور و بريهايم پرسيدم شما شيرازيها ديوان حافظ نداريد، كه نداشتند و پير مردي ظريف كنارم نشسته بود گفت: «ما شيرازيها خود حافظ را داريم به ديوانش نيازي نداريم.» ظاهرا به كسي نميگفتند كي و كجا برنامۀ شعر خواني داري يا حد اقل به من نگفته بودند. قاعده شعر خواني شاعران خارجي اينگونه بود كه در ابتدا مقداري از زندگينامه آنان توسط مجري خوانده ميشد وبعد از ايشان دعوت به عمل ميآمد و من نيز اميد داشتم كه با من نيز چنين معامله شود اما نشد و بي مقدمه به عنوان نفر دوم دعوت به شعر خواني شدم.خلاصه در اين سفر نه طعم گس خارجي بودن را چشيديم و نه رايحه ي خوش داخلي بودن را و اين حال مهاجران جهان است. در آن گروه بي همزبان بوديم و دراين گروه بي همدل كه بگذريم.
حافظيه زيباست و سعديه زيباتر از آن و تخت جمشيد با شكوه و غرور انگيز و عبرت آموز. پرداختن به تجربيات ديدار اين سه مكان تاريخي خود حديث مفصل است كه در اين مختصر نميگنجد. به ذهنم ميرسيد كه طبيعت جهان با اندكي تفاوت همه به هم شبيه است و اين نفس معنوي برخي از انسانهاست كه به آنها تشخص ميبخشد و قرنها بعد از خودش به احوال و اطوار مردمان ساكن در آن ديار هويت ميبخشد. با دو جوان شيرازي اهل ادب و رسانه آشنا شدم كه به افغانستان از سر تأمل نظر ميكردند و جريانات آنجا را دقيق دنبال كرده بودند. فكر ميكنم اين نسل كه از راه ميرسد نسل متفاوتي باشد من نمونههايي از اين نسل را در جاهاي ديگر هم ديدهام كه ديگر به همسايه شرقي اش كه اينهمه به خودشان شبيهند، با همان كليشه رايج «افاغنه» نگاه نكنند و آنها را پاك از ياد نبرند و به مفاهيم ايرانيت و جهان با ديد متفاوتي بنگرند.
7
در ميان مهمانان خارجي، شاعران عرب از همه بيشتر بودند. از فلسطين، سوريه، لبنان، بحرين و سودان. كمي اهل تبختر و تفاخر بودند. بلند بلند حرف ميزدند انگار جهان در سيطره آنهاست. و در اين اتوبوس شلوغ آنها ميتوانند هر گونه قال و مقالي راه بيندازند. تحويل گرفته ميشدند و يكي دو تا شان با زن و فرزند آمده بودند. خوب شعر ميخواندند و مجلس را گرم ميكردند. شعر عرب از موسيقي سرشار است اما كمي پر حرف به نظر ميرسد و رمانتيك بودن از عضو لاينفك شان. شعرهايشان چنان بود كه ميزبانان را خوش آيد. دوست شاعر ايرانيم عباس باقري اين زابلي خوش قلب ميگفت اينها راه تيغ زدن ما را پيدا كرده اند.اگر نه در كشورشان اينها عاشقانهسرايان پيري هستند كه بدون سر كشيدن شامپاين نميتوانند يك بيت بسرايند. شايد آشنايي دبير جشنواره كه مترجم شعرهاي عربي است نيز در دعوت و تحويل گرفتن از آنها بيتأثير نبود.
شاعران شرق اعم از چين و اندونزي و سريلانكا ريزبين وخاموش بودند. زياد جدي گرفته نميشدند. چند هندي و پاكستاني نيز بودند آرام و اندكي سر درگم و گيج به نظر ميرسيدند.بر عكس آسياي ميانهاي ها كه پر جنب و جوش بودند و پرچانه اما خوبيش اين بود كه مانند عربها حروف حلقي كم داشتند و سخن شان بيشتر به پچ پچه ميماند. از قزاقستان بانويي بود محبت نام كه مدام عكس ميگرفت و تاب مستوري نداشت. و يك روز وقتي با موبايل حرف ميزد بي مقدمه زد زيرگريه و معلوم شد دلش براي خانواده اش تنگ شده است. به رستم وهاب نيا شاعر تاجيكستاني گفتم برايش اين بيت از بيدل را ترجمه كند:
محبت بسكه پر كرد از وفا جان و تن ما را
كند يوسف صدا گر بو كني پيراهن ما را
اين رستم وهاب نيا آدم متين و با اطلاعاتي بود اما كمي غرور پوشالي در رفتارش مشاهده ميشد و از اينكه شعرش در محفل نگرفته اندكي گله مند بود و آن را به گردن حماسي بودن و آرماني بودن شعرش ميانداخت و ميگفت امروزه برد با شعرهاي رمانتيك و بي مايه است و با تمسخر كلماتي مانند درخت و پرنده و مهتاب را ميخواند. اما خودش نيست خدايش هست شعر خودش هم چندان مالي نبود سرشار از افتخارات بيمعني و تعريف ناشدهاي بود كه نميدانم از كجا گاهي در سر اولاد آدم رخنه ميكند.
در اين ميان پير مردي بود از كنيا كه قيافه جالبي داشت و برجسته ترين نماد يك شاعر خارجي در چشم فيلمبرداران ايراني. چون هرجا روي بيلبورد از ميان مهمانان ميخواست كسي را نشان بدهد دوربين روي ايشان زوم ميكرد. لباس سنتي كشورش را ميپوشيد و خوش خلق و سر حال بود. ميگفت چهل و شش ساله ام اما هفتاد ساله به نظر ميرسيد. عطر خوشي داشت و صبحها سر ميز صبحانه ميديدم از كيفش حدود هفت هشت قوطي را بيرون ميكرد و برگ درخت خاصي را نيز پهن ميكرد و از آن قوطي ها معجونها روي آن برگ گذاشته و نوش جان مينمود. يك روز سر ميز نهار اين گياه شناس كنيايي كلمه پودينه را به كار برد. در اين ميان با نيكلاي ژامبلويج ساندژيف شاعر كالميكيايي به دليل چند كلمهاي كه در زبان آنها و لهجه هزارگي مشترك بود بيشتر نزديك شدم و روز آخر هديه اي برايم خريده بود. جالب اينكه آن كلمه هاي جادويي مشترك طوي و بيري بودند كه در لهجه هزارگي به جشن عروسي و عروس گفته ميشود و اما همگي شان وقتي ميفهميد از افغانستان هستم احساسات نشان ميدادند اينگار افغانستان برايشان موضوع تازه و بروز است.
با توجه به اينكه تعدادي از نامداران شعر ايران نيز دراين محفل حضور داشتند؛ كساني مانند محمد علي بهمني، فاضل نظري، محمد باقر كلاهي اهري و زكريا اخلاقي اما در مجموع شعر ايران چندان به چشم نيامد.اين موضوع توسط مهمانان ديگر نيز دريافته شده بود. نكته ديگر اينكه از اصل هم چندان رغبتي ميان شاعران ايراني و شاعران ديگر كشورها مشاهده نكردم اما اين قضيه با جدا كردن كاروان آنها با خارجيها تشديد شده بود و در مدت اين يك هفته نديدم ديالوگ جدياي ميان اين شاعران برقرار شده باشد. شايد نداستن زبان همديگر و فراهم نبودن زمينه نيز بي تأثير نبود.
8
اين حواشي را تمام ميكنم با اين نكته كه در كل اصل طرح و تداركات اين برنامه جالب بود اما برنامه ريزي كيفي آن جاي حرف و حديث بسيار داشت كه ميشود آن را به روي تجربه اول بودن بخشيد. و از مهمترين كاستي آن اين بود كه انگار تعدادي توريست آمده بودند و بايد چند مكاني را ميديدند و در بازار اصفهان ميچرخيدند نه تعدادي زيادي شاعر و اهل فكر از كشورهاي گوناگون كه دغدغههاي اصلي شان چيز ديگر است. اين دغدغه را من نه در شاعران ديدم و نه ميزبانان براي آن تدارك مقدمات كرده بودند.
نيميم ز تركستان، نيميم ز فرغانه