با استاد تا عبور از دوراهي

1

وقتي تو رفتي،

شكوفه سيب لرزيد

و قناري ساكت شد*

2

صبح چهارشنبه 7/6/1389، دو تا پيامك همزمان از دوستانم محمد كاظم كاظمي و بصير احمد حسين زاده دريافت كردم. بصير احمد كوتاه نوشته بود:« استاد سعادتملوك تابش وفات يافت» و در پيامك جناب كاظمي آمده بود: «سلام ، با خبر شدم كه متأسفانه استاد سعادتملوك تابش در گذشته است. بايد خبرش را انعكاس داد» و پيامك رساندن خبرهايي از اين دست را چقدر ساده مي‌كند. در قديم اگر مي‌خواستي كسي را از مرگ عزيزي با خبر كني‌ چه مقدار بايد ترديد مي‌كردي و در گنجينه‌ي واژگانت دنبال كلمات مناسب مي‌گشتي تا نا خواسته موجب ناراحتي طرف نشوي. اما حالا دو جمله بي‌جان مي‌تواند خبر يك فاجعه را نيز به تو منتقل كند. چاره نيست بايد قبول كنم و ديگر هيچ.

3

آيا به واقع استاد سعادتملوك تابش بنا به قول بصير احمد وفات يافته بود؟ اين جمله‌ي به ظاهر تناقض آميزش به قول مولانا حكايت از فاعليت مي‌كرد. اين سخن هرچند نسبت به عامه خلق نمي‌تواند خالي از اهمال نحوي باشد اما در مرگ اختياري خاصان چه؟ آيا استاد تابش هم به راستي مرگ را برگزيده بود؟حقيقت اين است كه مدتهاست در مورد استاد سعادتملوك تابش اين سخن ذهن مرا به خودش مشغول داشه كه اين شاعر و سياستمدار و روشنكفر در سالهاي واپيسن عمر چه مي‌كرد؟ گوشه‌نشيني او از چه نوع بود؟ آيا ذهن انسان راز زدايي شده‌اي چون من ، مي‌تواند عرفان و رياضت و تصوف را در اين سالها باور كند يا نه؟ آيا به راستي ايشان از دو راهي ترديد گذشته بود؟

4

با استاد از دهه‌ي شصت آشنا بودم سالهايي كه ما نوجوان بوديم و ايشان چهره شناخته شده در عالم شعر و سياست. هم كتابهاي شعرش را ديده بودم و هم نوشته‌هاي سياسي – اجتماعي اش را. يادم است روزي در عالم ناشناسي در عقب يك وانت سر پوشيده از كوهسنگي تا شهر آمده بوديم آن زمان ايشان در عالم سياست‌ورزي بود. روزي بود كه همگي مي‌رفتيم تا جنايت  شش جدي را تقبيح كنيم.

5

بعدها كه ما اندكي ذوق نوشتن و سرودن در خود يافتيم نخستين گزينه كه به خاطرمان خطور كرد هم ايشان بود. بعد از دو ر‌وز تلاش من و نبي قانع زاده ايشان را از دفتر حزب رعد به منزل عمويم حجت الاسلام سيد عباس مظفري در سيمتري طلاب، ميلان پانزدهم آورديم كه آنجا تعدادي از دوستان ديگر مانند جواد خاوري و حسن رضايي به انتظار نشسته بودند تا استاد به ما درس ادبيات بياموزد و ايشان طي يك ساعت در اين باره سخن گفت كه: «ادبيات و ما ادراك الادبيات؟».

6

يك روز خبر شديم كه استاد با ياران سياسي اش بر سر تصاحب قدرت درگيري دارد. و مدتي اين خبر نقل محفل جوانان جستجو گر آن روزگار بود. از آن به بعد بود كه استاد از جلوت سياست به خلوت ذكر كشيده شد و رابطه اش را از عالم و آدم بريد. ديگر مدتها از او خبري در زبان خلق نبود. گاهي كه وقت يار مي‌شد و به مدد جستجوگري‌هاي بصير احمد حسين زاده منزلش مي ر‌فتيم هرچه مي‌گفتيم استاد حضرت مولانا گفته است: خلوت از اغيار بايد ني‌ زيار/ پوستين بهر دي آمد ني بهار. با تمسخر و نگاه عاقل اندر سفيه مي‌گفت: كو يار؟ و كو بهار؟

7

شنيده مي‌شد كه استاد خوشبختانه در خلوت خودش شديد كارمي‌كند و تأليفات دارد و شاگردان خاص دارد. ما خوش بوديم از عاقبت به‌خيري ايشان. چون حال و روز ياران سياست و كياست را مي‌ديديم. اما سخن اين بود كه نه ديگر شعري از ايشان خوانديم و نه كتابي ديديم. مي‌گفت قرار است چاپ شود. فلان گروه قول داده و بهمان حاجي وعده فرموده و مي‌خواست ده پانزده عنوان كتاب شعر و حكمت و عرفان را يكجا منتشر كند. آن وعده‌هاي اهل كرم كجا شد و بر سر كتابهاي استاد چه خواهد آمد سخت نگران كننده است.

8

در اين سالهاي اخير باز اندك ميلي به بازگشت به عرصه كار فرهنگي در ايشان ديده مي‌شد. يكي دو بار به دفتر مجله خط سوم آمدند و مصاحبه‌اي نيز از ايشان در اين فصلنامه به چاپ رسيد و يكبار نيز ميزبان جوانان شاعر جلسه شعر در دري بودند و نوار تصويري آن نشست نيز خوشبختانه موجود است. اما ديگر زمانه ما اندكي تغيير كرده بود و ديگر جوانان اين سالها آن جوانان پرشور و مشتاق دهه شصت نبود كه به دنبال استاد بروند و با احترام تمام بياورند و اصرار كنند كه به آنها چيزي بياموزند. جوانان دهه هشتاد طوري ديگر مي‌انديشند و حتي شنيده مي‌شود گاهي موجبات ناراحتي ايشان را نيز فراهم مي‌آورند.

9

هرچه بود استاد سعادتملوك تابش آدم خاصي بود. در ميانه‌ي آدمهاي معمولي و هم قد و هم خوي، او طوري ديگر زندگي مي كرد. طوري ديگر مي‌انديشيد و مي نوشت. مي گويند در جواني عاشق بوده و ديگر به احترام همان عشق ، زن نگرفت. در جواني روشنفكر بود و سياستمدار  و شعر آزاد و نو مي‌سرود و در ميانسالي عارف و صوفي شد. شعر كلاسيك در مدح ائمه مي‌‌سرود. روضه مي‌خواند و به جاي درس دادن در دانشگاه با بازاريان و عامه مردم دمخور بود. از زندگي چه يافته بود و چه مي‌ديد خدا مي‌داند . كاش كتابهايش اين را براي ما بازگو كند.

10

شعر استاد خود حكايت ديگري دارد. هرچند كارهاي  اخير ايشان در دسترس نيست تا بتوانيم بر اساس آنها قضاوت كنيم‌ وخودش گاهي به دوستانش گفته بود كه اگر چاپ شود طرح تازه‌اي مي‌افكند. ما نيز به انتظار چاپ آنها مي‌مانيم. اما كارهاي چاپ شده اي كه از ايشان در دست است نشان مي‌دهد كه تابش در غزل‌سرايي به سبك هندي قابليت‌هاي بياني خوبي داشت كه چندان آن را جدي نگرفت و در شعر آزاد نيز كارهايي ابتدايي اش بر خلاف رواج معمولي شعر سپيد در افغانستان بود كه اغلب در اختيار زبان فاخر و باستانگرايانه استاد باختري و شاگردانش قرار داشت. هرچند زبان نثر استاد تابش، درازگوي و دير فهم بود اما زبان شعر نو‌اش به سادگي و رواني مي‌زد. شعرش هيچگاه خالي از تعهد نبود و گاهي كه اين تعهدات ايدئولوژيك از ظرف بيان و زبانش سر ريز مي‌كرد شعرش را به سمت عرياني و صراحت‌گويي مي‌كشاند. او مي‌توانست شاعر بزرگي در ادبيات معاصر ما باشد اما گويا زبان حالش اين بوده كه:

شعر چه‌بْود تا تو انديشي از آن.  

يادش گرامي و روحش مينوي باد  

·         شعر بدرقه از كتاب دوراهي