من سر هر ماه (4)

 

گفته بودم كه مولانا ابيات اين بخش و بخش قبل را در يك نشست سروده است. دليل اين ادعا يكي تصريحي است كه در پايان اين ابيات دارد؛ مبني بر اينكه صبح شده و از خداوند صبح و روشنايي مي‌طلبد كه عذر خدمت حسام الدين چلبي را بخواهد. اما آن بخشي كه به اين صبح روشن پيوند خورده كجاست؟ به گمان ما آغاز اين بخش بايد از تفسير آيۀ هو معكم اينما كنتم باشد. دليلش هم روند رو به تكاملي است كه در ابيات اين بخش وجود دارد و وحدت حسي كه در ابيات ديده مي شود. فوران احساسات متعالي اين ابيات كه اوج لاينقطعي را نشان مي‌دهد. در اين ابيات به روشني ما تصوير گويايي از آن نوع راه رفتن مردم شوريده را كه خودش در داستان موسي و شبان بيان كرده مشاهده مي‌كنيم. سپردن زمام فكر و خيال به دست بي‌خودي مطلق.

تمثيل ديگري كه قبلا نيز به آن اشاره كرده ام و مي‌تواند دراين مورد به فهم ماجرا كمك كند داستان مجنون و شتر است. مي‌گويند مجنون، شتر سوار عزم منزل ليلي كرد. از قضا آن شتر كره‏ای داشت شير خوار. طبيعي بود كه كره نمي‌توانست همپاي مادر راه برود. لذا مجنون‏ كره را در خانه بست و خود به راه افتاد. عشق ليلی در جان مجنون شعله ور بود و ميل كره در طبع شتر، كره در اين سمت و ليلی در آن سو، آن نفسي كه مجنون با خود بود و مهار شتر را گرفته به سمت مقصد مي‌راند مركب طي منزل مي‌كرد. آما آن لحظه كه بيخود مي‌شد و خيال ليلي مهار از كفش مي‌ربود نوبت شتر بود كه سر برگرداند و راه رفته را باز پس آيد. يك وقت مجنون متوجه شد ديد بهره ها از روز گذشته و او راهي نرفته است. اين بود كه خودش را از بالاي ناقه به زمين انداخت و افتان و خيزان رو براه نهاد.

ن به شرح معنوي اين تمثيل كاري ندارم شاهد ما صورت ظاهري اين حكايت است كه خيلي شباهت دارد به رابطۀ صورت و معني در كار مولانا خصوصا در روايت مثنوي. كه حقيقتا در آن "گه شتر چربيده است و گه مجنون حر". يعني گاه مولانا كوشيده است مقصد و هدف را از نظر دور ندارد و پاس حكايت و قافيه و مضمون را داشته باشد و گاه كه نتوانسته قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر عمل كرده و بيخودانه طي طريق كرده است. ابيات اين سر ماه ما نمونۀ خوبي از اين حالت است.

اما بد نيست داستان تنازع مجنون و شتر را هم بخوانيد

 

همچو مجنون در تنازع با شتر گه شتر چربید و، گه مجنون ِ حُر

میل ِ مجنون پیش آن لیلی روان میل ناقه پس پی كرّه اش دوان

 یك دم ار مجنون ز خود غافل شدی ناقه گردیدی و، واپس تر شدی

 عشق و سودا چونكه پُر بودش بدن می نبودش چاره از بیخود شدن

 آنكه او باشد مراقب، عقل بود عقل را سودای لیلی در ربود

 لیك ناقه بس مراقب بود و چُست چون بدیدی او مهار خویش سُست

 فهم كردی زو كه غافل گشت و دنگ رو سپس كردی به ُكرّه، بی درنگ

 چون به خود باز آمدی، دیدی ز جا كاو سپس رفتست بس فرسنگ ها

 در سه روزه ره، بدین احوالها ماند مجنون در تردّد سالها

 گفت: ای ناقه، چو هر دو عاشقیم ما دو ضد، بس همره نالایقیم

 جان ز هِجر عرش اندر فاقه ای تن ز عشق خار بُن چون ناقه ای

 جان گشاید سوی بالا بالها در زده تن در زمین چنگالها

 راه نزدیك و بماندم سخت دیر سیر گشتم زین سواری، سیر سیر

 سر نگون خود را ز اشتر در فكند گفت: سوزیدم ز غم تا چند چند

 تنگ شد بر وی بیابان فراخ خویشتن افكند اندر سنگلاخ

 آنچنان افكند خود را سخت زیر كه مخلخل گشت جسم آن دلیر

 چون چنان افكند خود را سوی پست از قضا آن لحظه پایش هم شكست

 پای را بر بست و گفتا: گو شوم در خم ِ چوگانش غلطان میروم

اما ابيات اين سرماه

 

شرح اين بگذارم و گيرم گله

از جفاي آن نگار دَه دِله

نالم، ايرا ناله‌ها خوش آيدش

از دو عالم ناله و غم بايدش

چون ننالم تلخ از دستان او؟

چون نيم در حلقۀ مستان او

چون ننالم همچو شب بي‌روز او؟

بي‌وصال رويِ روز افروزِ او

نا خوش او خوش بود در جان من

جان فدايِ يار دل‌ رنجانِ من

عاشقم بر رنج خويش و درد خويش

بهر خوشنوديّ شاه فردِ خويش

خاك غم را سرمه سازم بهر چشم

تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم

اشك، كآن از بهر او بارند خلق

گوهرست و اشك پندارند خلق

من زجانِ جان شكايت مي‌كنم؟

من نيم شاكي، روايت مي‌كنم

دل همي‌گويد: از او رنجيده‌ام

وز نفاق سست مي‌خنديده ا م

راستي كن اي تو فخر راستان

اي تو صدر و من درت را آستان

آستان و صدر در معني كجاست؟

ما و من كو آن طرف كآن يار ماست؟

اي رهيده جانِ تو از ما و من

اي لطيفۀ روح اندر مرد و زن

مرد و زن چون يك شود، آن يك توي

چونكه يك‌ها محو شد آنك توي

تا من و توها همه يك جان شوند

عاقبت مستغرق جانان شوند

اين همه هست و بيا اي امر كُن

اي منزه از بيا و از سُخُن

جسم، جسمانه تواند ديدنت؟

در خيال آرد غم و خنديدنت؟

دل كه او بستۀ غم و خنديدن است

تو مگو كه لايق آن ديدن است

آنكه او بستۀ غم و خنده بود

او بدين دو عاريت زنده بود

باغ سبز عشق، كو بي‌منتهاست

جز غم و شادي درو بس ميوه‌هاست

عاشقي زين هردو حالت، برتر است

بي‌بهار و بي‌خزان، سبز و تر است

دِه زكات روي خوب، اي خوب رو!

شرح جان شرحه شرحه، بازگو

كز كَرَشمِ غمزۀ غمّازه‌اي

بردلم بنهاد داغي تازه‌اي

من حلالش كردم ار خونم بريخت

من همي‌گفتم: حلال! او مي‌گريخت

چون گريزاني زنالۀ خاكيان

غم چه ريزي بر دل غمناكيان

اي كه هر صبحي كه از مشرق بتافت

همچو چشمۀ مَشرِقت در جوش يافت

چون بهانه دادي اين شيدات را

اي بها، نه شِكرِ لبهات را

اي جهان كهنه را تو جان نو

از تن بي‌جان و دل، افغان شنو

شرح گل بگذار از بهر خدا

شرح بلبل گو كه شد از گَل جدا

از غم و شادي نباشد جوش ما

با خيال و وهم نبود هوش ما

حالتي ديگر بود كآن نادر است

تو مشو منكر، كه حق بس قادر است

تو قياس از حالت انسان مكن

منزل اندر جور و در احسان مكن

جور و احسان رنج و شادي حادث است

حادثان ميرند و حقشان وارث است

صبح شد اي صبح را پشت و پناه

عذر مخدومي حسام‌الدين بخواه

عذر خواهِ عقلِ كل و جان، تويي

جانِ جان و تابشِ مرجان تويي

تافت نورِ صبح و ما از نورِ تو

در صبوحي با ميِ منصور تو

دادۀ تو چون چنين دارد مرا

باده كه بود كو طرب آرد مرا

باده در جوشش، گدايِ جوش ما

چرخ در گردش اسير هوش ما

باده از ما مست شد ني ما ازو

قالب از ما هست شد، ني ما ازو

ما چو زنبوريم و قالب‌ها، چو موم

خانه خانه كرده قالب را، چو موم

بس دراز است اين حديث خواجه گو

تا چه شد احوال آن مرد نكو؟...