نفرت

روستایی‌زاده باشی،

 حتما پیش آمده

از قریه‌ای بگذری و سگهای "خیره"

با دندانهای سفید

در ميانت گرفته باشند

با دهانهای حریص و کف‌آلود

یکی پس برود

 و دیگری پیش بتازد

 

احساس می‌کنم این روزها

مدام از قریه‌ای عبور می‌کنم

که سگهای خیره‌ای دارند

سرخ

و زرد

و سیاه

نفرت

 در قیافه‌هاي گوناگون احاطه‌ام کرده است

به موبایلم زنگ می‌زند

به امیلم پیام می‌فرستد

در فیسبوکم برچسب می‌زند

در کلمات روزنامه‌ها به کمینم نشسته‌است

تکثیر می‌شوند

چون سوسک در آبگرمکن مخزنی

 

پیش آمده

 در دفتر کارت نشسته باشی

ویکی

پشت سرت

ناخنهایش را بگیرد

 تق، تق، تق

نمی‌‌دانی کجا می‌افتد آن پاره‌های کوچک نیم جان

شاید، یکی افتاده باشد پشت یخنت

این زندگی، حالت را بد می‌کند.

اي پسر حنيف!

شب قدر است و شب شهادت امام. خواستم یاداشتی بنویسم، دیدم هیچ نوشته‌ای نمی‌تواند در ترسیم شخصیت ایشان، رسا‌تر از این نامه باشد كه روزگاري خودش  به  عثمان بن حنیف انصاری نوشته است.

 به من گزارش دادند که مردى از سرمایه‏ داران بصره،

 تو را به مهمانى خویش فرا خواند و تو به سرعت به سوى آن شتافتى

 خوردنى ‏هاى رنگارنگ براى تو آوردند

 و کاسه‏ هاى پر از غذا پى در پى جلوى تو نهادند

 گمان نمى ‏کردم مهمانى مردمى را بپذیرى که:

نیازمندانشان با ستم محروم شده، و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شده‏‌اند.

 اندیشه کن در کجایى

 و بر سر کدام سفره مى‏ خورى

 پس آن غذایى که حلال و حرام بودنش را نمى ‏دانى دور بیفکن

و آنچه را به پاکیزگى و حلال بودنش یقین دارى مصرف کن.

آگاه باش!

 هر پیروى را امامى است که از او پیروى مى ‏کند

و از نور دانشش روشنى مى ‏گیرد

آگاه باش!

 امام شما از دنیاى خود به دو جامه فرسوده، و دو قرص نان رضایت داده است.

 بدانید که شما توانایى چنین کارى را ندارید

 امّا با پرهیزکارى و تلاش فراوان و پاکدامنى و راستى

مرا یارى دهید.

 پس سوگند به خدا

 من از دنیاى شما طلا و نقره‏اى نیندوخته

 و از غنیمت‏ هاى آن چیزى ذخیره نکرده ‏ام

بر دو جامه کهنه‏ام جامه‏اى نیفزودم

و از زمین دنیا حتى یک وجب در اختیار نگرفتم

 و دنیاى شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچیز‌تر است

 من اگر مى‏ خواستم

مى‏ توانستم از عسل پاک

 و از مغز گندم

و بافته ‏هاى ابریشم

براى خود غذا و لباس فراهم آورم

امّا هیهات که هواى نفس بر من چیره گردد

و حرص و طمع مرا وا دارد که طعام هاى لذیذ بر گزینم

در حالى که در «حجاز» یا «یمامه» کسى باشد که به قرص نانى نرسد

و یا هرگز شکمى سیر نخورد

یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکم ‏هایى که از گرسنگى به پشت چسبیده، و جگرهاى سوخته وجود داشته باشد

یا چنان باشم که شاعر گفت:

 «این درد تو را بس که شب را با شکم سیر بخوابى و در اطراف تو شکم‏هایى گرسنه و به پشت چسبیده باشند».

 آیا به همین رضایت دهم که مرا امیر المؤمنین خوانند

 و در تلخى‏ هاى روزگار با مردم شریک نباشم

 و در سختى‏هاى زندگى الگوى آنان نگردم

 آفریده نشده‏ام که غذاهاى لذیذ و پاکیزه مرا سرگرم سازد

چونان حیوان پروارى که تمام همّت او علف، و یا چون حیوان‌‌ رها شده که شغلش چریدن و پر کردن شکم بوده

 و از آینده خود بى خبر است

اى دنیا از من دور شو!

مهارت را بر پشت تو نهاده، و از چنگال‏ هاى تو رهایى یافتم، و از دام‏هاى تو نجات یافته

 و از لغزشگاه ‏‌هایت دورى گزیده ‏ام. ‏

كار

گفت: از كارم برآوردند خلق

غرق بيكاريست جانش تا بحلق

مولانا

اگر يك نيست از ...

 

مدتی بود از حضرت مولانا نیاوره بودم. حال این روز‌هایم را در این غزل یافتم و با شما شریکش کردم.

اگر خواهی مرا می‌در هوا کن

وگر سیری ز من، رفتم،‌‌ رها کن

نیم قانع به یک جام و به صد جام

دو ساله پیش تو دارم قضا کن

بده می‌ گر ننوشم بر سرم ریز

وگر نیکو نگفتم ماجرا کن

من از قندم، مرا گویی ترش شو

تو ماشی را بگیر و لوبیا کن

سر خم را به کهگل هین مبندا

دل خم را برآور، دلگشا کن

مرا چون نی در آوردی به ناله

چو چنگم خوش بساز و با نوا کن

اگر چه می‌زنی سیلیم چون دف

که آوازی خوشی داری، صدا کن

چو دف تسلیم کردم روی خود را

بزن سیلی و رویم را قفا کن

همی زاید ز دف و کف یک آواز

اگر یک نیست، از همشان جدا کن

حریف آن لبی،‌ای نی، شب و روز

یکی بوسه پی ما اقتضا کن

تو بوسه باره‌ای و جمله خواری

نگیري پند اگر گویم سخا کن

شدی‌ ای نی‌شکر ز افسون آن لب

ز لب ‌ای نیشکر! رو شکر‌ها کن

نه شکر است این نوای خوش که داری

نوای شکرین داری ادا کن

خموش از ذکر نی‌، می‌باش یکتا

که نی گوید که یکتا را دوتا کن

كوچ

خیابانی

که تو از آن کوچیده باشی

فقط

ایستگاه شلوغی‌است

با مسافرانی گیج

بی‌آنکه هیچکدامشان سر برگردانند

و به پنجره خانهٔ کوچکی چشم بدوزند

که از سالیان دور

 دختری در آن

 آرام

 آرام

 قد می‌کشید

 شعر می‌‌گفت

بولانی می‌پخت

و عاشق زبان هلندی بود.

خیابانی که تو از ان کوچیده باشی

....