کُتب علی نفسه محبه (۴)

 

هرطوری هست

باید از تبدیل شدنم به «جُلبک»‌های لب رودخانه بگریزم؛

که چسپیده به سنگ‌ها

تاریخ آن‌همه زلال رفته از جوی را به یاد نمی‌آورند

باید تا دیر نشده

 بیاد بیاورم آن‌هایی را که دوستم می‌داشتند

مثلا مادرم را؛

متن عتیقی از جنس زنان

درست به قرانی می‌ماند که روشنفکران

آیات «جهاد» و «عذابش» را برداشته باشند

در او تنها «آیه‌های» رحمت

و «سوره‌های» بشارت است.

وقتی سر بر زانوانش می‌گذارم

انگار

«اقیانوس‌آرام» است

که بر ساحل شنیش دست می‌کشد

وقتی کنارش می‌نشیم

 در چشمان تلخم افقهای تاریخ روشن است

باید بیاد بیاورم

 خواهرانم را؛

نه رژهٔ واژه گان مطنطن برلبانشان

نه هیاهوی خیال در سرشان

خوشبخت‌اند

چون چوپانانی که رمه‌شان را

 سیر به چاشتگاه آورده باشند

به گمانم پیش از آنکه خواهر شاعری باشند

موسیچه‌های بوده‌اند

آشیانه ساخته بر درگاه پیرزنی «سنگ‌ریس»

تمام نگرانیشان این است؛

 برادری دارند

 که خواب تصادف «مدرنيته» با ديوار «سنت» را ديده‌است   

 اين است كه دیر دیر به خانه‌شان مي‌آيد.