بعضي پيامها حقشان نيست كه در پردهي ييامخانه مستور بمانند مانند اين پيام از خانم رنگ آميز عزيز!
شنبه 19 آذر1390 ساعت: 22:34
یک روز جمعه بعد از مدتها آمده بودم در دری اما در بسته
بود!دلم برای شعر تنگ بود دلم برای دیدنتان.(گویا رفته بودید جشنواره قند
پارسی و جلسه تعطیل بود.)غمگین شدم و دلم هنوز تنگ بود برای شعر از کوچه
باریک کناری که می گذشتم کسی با هیجان گرم صدایش سلام کرد نگاه کردم "رضا
بروسان" بود گفت: جلسه تموم شده مگه؟گفتم نیستن.گفت: چی چی رو نیستن ؟! نه
بابا هستن تو اشتباه می کنی.مرا برگرداند و چند بار زنگ زد .دستهایش را
کرد توی جیبش و با اعتراض خاص همیشگی اش کلی حرف زد و کوچه ی باریک را
گذشتیم گفت: نرو!زنگ بزنیم "امان" بچه ها را جمع کنه فوقش می ریم پارک رو
به رو شعر می خونیم.گفتم چند دقیقه ی قبل زنگ زدم گفت مهمان دارند و ...
آن روز او هم دل تنگ شعر بود و شنیدن شعر اما وقتی با خلق و حشیانه ی
زیبایش دور شد و رفت من با خودم گفتم این را نگاه کن !دیوانه ی دوست
داشتنی ! خودش شعر است!با آن همه وزن که هیاهو می شود در کلامش باز هم می
خواهد بشنود و ... کاش آن روز هم برایمان شعر تازه ای خوانده بود و در
آشپزخانه ی کوچکتان سیگار کشیده بود و بلند بلند حرف زده بود .رضا رضای
بروسان رفته است استاد ! آن هم در سرمای بی مروت این روزها .این را از آن
همه کلاغی که رو ز دفنش در گورستان بر درختهای خیس نشسته بودند فهمیدم و
مجبورم که باور کنم. حالا کجا نشسته و دار د به چه کلمه ای بعد از مرگ فکر
می کند ؟ نمی دانم. اما می دانم که دلم تنگ می شود برای کلمات رام الهام
اسلامی برای تنها زنی که می توانست تاب بیارد زندگی کردن با ببری با هشتاد
ضربه شلاق را !
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۰ ساعت 11:34 توسط ابوطالب مظفری
|
نيميم ز تركستان، نيميم ز فرغانه