برای رضا بروسان و همسفرانش


مرگ از پوست آدمی می‌گذرد

و سرما از پیراهنش.

مرگ ‌آدمی را فراگرفته

 و سرما خانه‌اش را

سرما را جدی می‌گیریم

اما مرگ را به سادگی از یاد می‌بریم

همیشه،

پیش از آنکه سرما بخوریم

مرگ ما را بلعیده است.

چنانکه «بروسان» را

چنانکه «لیلای» کوچکش را

×

به شتاب نسیمی

در نشست‌های شعر شناور بود

با حرصی تمام از بی‌پناهی واژگان برهنه می‌گفت

لابد در آن روز نیز در مسیر شب شعری بوده است.

و مرگ در هیأت مه و بوران به سویش هجوم آورده

از لابلای خودروش عبور کرده

چنگ انداخته به پیراهنش

به دستنویس آخرین شعرهایش رسیده

به دفترچه خاطرات همسرش

و بعد

 آن سه واژه برهنه

در جاده‌ای ناتمام یخ زده.

×

شاعران کلمات پرنده‌اند

نمی‌بینی بروسان

چه ساده از آشپزخانه «در دری»

از پشت میز اتاق جلسات

به روی تابلوی اعلانات نشسته است.