سه آموزه از امام محمد غزالي
مدتي بود به اين ميانديشيدم كه دَرِ اين خانه را تخته كنم. به اين نتيجه رسيده بودم كه اين از آن چاههاي است كه نه براي خودم «آب» دارد و نه براي ديگران «نان» پس وجودش به كلي بيمعنا است. گذشته از اين يك عيب بزرگ دارد و آن اين است كه دوستان بسياري به اين اميد كه در اين خانه كس است، ميآيند و در ميزنند و كاغذ مينويسند و از لاي در مياندازند تو و گاه در آن نوشتهها خبرها و خواستهاي است كه آن دوستان اميد شنيده شدنشان را دارند كه در گرد و غبار غفلت ديرسال اين صاحب خانه شنيده نميشوند و از ياد ميرودند و اين بد است.
اما نميدانم چه باعث شده كه تا به حال بيل و كلنگ تخريب آماده نكردهام. شايد به اين خاطر است كه هر خانهي قديمي براي صاحبش مقداري دلبستگي و حس نوستالوژيك ايجاد ميكند و شايد هم نام «باغچار» نميگذارد اين كار را بكنم اما ميدانم با اين وضعي كه من دارم دير يا زود اين بار بستني است و اين راه رفتني.
چندي پيش در تورّق آثار حجتالاسلام ابوحامد امام محمد غزالي به برخي سخنان از اين بزرگوار برخوردم كه هرچند شهرهي آفاق است اما از آن دست آموزههاي است كه براي صاحبان ذوق عمر مكرر بردنست و جا دارد هماره خوانده شود و تكرار گردد تا نفحاتي از آن خوي و خصلتها كه در جان آن بزرگان بوده نصيب مردمان روزگار ما نيز شود. آنچه در اين انتخاب براي شخص من مهم بود جسارت علمي و عزت نفس ايشان بود كه هردو مدتهاست از مدرسههاي ما رخت بر بسته است. علماي و دانشجويان ما ديگر نه آن جسارت و تهور علمي را دارند و نه آن كرامت و عزت نفس والا را. اما آن آموزهها.
روزي در مناظره با فقيهان زمان خود گفته بود:
«اما استاد اسعد مهنه از فحول علما بود، و در مجلس سلطان محمد بن ملكشاه با ا مام حجت الاسلام ابوحامد غزالي مناظره كرد؛ و علماي خراسان تقويت استاد اسعد كردند؛ و در مجلس سلطان محمد، اول سوالي كه بر امام كرد آن بود كه گفت؛ تو مذهب ابو حنيفه داري يا شافعي؟ امام در جواب گفت: من در عقليات مذهب برهان دارم، و در شرعيات مذهب قران، نه ابو حنيفه بر من خطي دارد، و نه شافعي بر من براتي...»
در احياء علوم الدين كتاب علم آورده است:
...«وبعضي گفته اند كه آنچه از پيغامبر_ عليه السلام_ به ما رسيد آن به سرو ديده قبول كرديم؛ و آنچه از صحابه رسيد، بعضي گرفتيم و بعضي گذاشتيم؛ و آنچه از تابعين رسيد، ايشان مردان اند و ما مردانيم.»
در مكاتيب او آمده است:
«... چون بر سر تربت خليل _ عليه السلام _ رسيدم در سنهي تسع و ثمانين و اربعمائه_ و امروز قريب پانزده سال است_ سه نذر كردم: يكي آنكه از هيچ سلطاني هيچ گونه مالي قبول نكنم؛ و ديگر آنكه به سلام هيچ سلطاني نروم؛ و سوم آنكه مناظره نكنم، اگر در اين نذر نقض آورم، دل و وقت شوريده گردد...»
بر روان اين علم دوست شجاع درود باد

شهر پر شد؛ لوليان عقل دزد
هم بدزدد، هم بخواهد دستمزد
هركه بتواند نگه دارد خرد
ما نتانستيم و آن ما ببرد
تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن
دوستان سلام!
قصد داشتم روز اول سال با مطلب تازه در حال و هواي حضرت مولانا كه "رسول شادي" فرهنگ ماست در خدمت تان باشم كه توفيق حاصل نشد. اميدوارم سال را خوب آغاز كرده باشيد و همچنان خوب سپري كنيد. براي من شروع سال خوب بود. چون بعد از شش سال دوستم سيد نادر احمدي از سفر استراليا آمد، ديدار ميسر شد و به بركت ايشان دوستان ديگر را نيز ديدارها كرديم. شايد به سرخوشي اين ديدارها و به بركت ايام بهار، روزي به تصادف در حال تورق ديوان شمس بودم كه اين غزل را كشف كردم و من حقيقتا به كشف شعر معتقدم چون بسيار وقتها بوده كه از كنار ابيات و شعرهاي بسيار بيتفاوت گذشته ام و به درك آن نايل نيامده ام ولي روزي ديگر كليدهاي درك و كشف آن شعر برايم فرستاده شده است.و اينك كه يك هفته از اين كشف ميگذرد هنوز در جاذبه آن هستم. گفتم شما را نيز در اين تجربه شريك كنم. البته مولانا با اين مطلع و در اين وزن و قافيه دو غزل دارد برخي از ابيات غزل اول در غزل دوم هم تكرار شده كه اين شيوه در ديوان شمس شناخته شده است. هر دو غزل حال و هواي خاص خودش را دارد. اينك شما و اين دو غزل آسماني. اميد كه يكايك تان در موقعيت كشف باشيد.
1
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
نوبهاران چون مسیحی است فسون میخواند
تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن
آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند
جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن
تاب رخسار گل و لاله خبر میدهدم
که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
برگ میلرزد و بر شاخ دلم میلرزد
لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
دست دستان صبا لخلخه را شورانید
تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
باد روح قدس افتاد و درختان مریم
دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند
برفشانید نثار گهر و در عدن
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید
وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
چون عقیق یمنی لب دلبر خندید
بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن
چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت
جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن
2
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
همه خوردند و برفتند بقای ما باد
که دل و جان زمانیم و سپهدار زمن
چو تویی آب حیاتی کی نماند باقی
چو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن
کتب العشق علینا غمرات و محن
و قضی الحجب علینا فتنا بعد فتن
فرج آمد برهیدیم ز تشویش جهان
بپرد جان مجرد به گلستان منن
ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسن
فیه ماء و سخاء و رخاء و عطن
یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقل
مقعد صدق چو شد منزل عشاق سکن
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادب
مست را حد نزند شرع مرا نیز مزن
ادب و بیادبی نیست به دستم چه کنم
چو شتر می کشدم مست شتربان به رسن
بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفت
بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن
گفت گل راز من اندرخور طفلان نبود
بچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن
گفت گر می ندهی بوسه بده باده عشق
گفت این هم ندهم باش حزین جفت حزن
گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنم
تنن تن تننن تن تننن تن تننن
گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوند
که مگر ماه گرفتهست مجو شور و فتن
طشت اگر من نزنم فتنه چو نه ماهه شدهست
فتنهها زاید ناچار شب آبستن
برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزد
لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم
که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری
تا که از مشرق جان صبح برآید روشن
شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روح
که چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن
محمد كاظم!
تو از من بيست سال خوش اقبالتري
روز چهارشنه چهارم ديماه سال جاري، مرحوم "حاج محمدعلي كاظمي" پدر دوست ارجمندم محمد كاظم كاظمي دار فاني را وداع گفت. روحش مينويي باد. از اولين ديدارم با آن مرحوم قريب بيست سال ميگذرد. به گمانم سال 1369 بود كه در شب شعري با محمد كاظم آشنا شدم. آمده بود دم در منزل ما در التيمور يا داشت كوچكي داده بود و رفته بود. به نشاني كه در آن يا داشت بود مراجعه كردم. در اتاق بعد از محمد كاظم اولين كسي را كه ديدم ابوي ايشان بود، پير مردي خوش برخورد كه آرام و صميمي حرف ميزد و حضورش به آدم آرامش ميداد. بعد از معارفۀ كوتاه اتاق را ترك كرد. شايد نميخواست حضور مقتدرانه اش گفت و گوهاي دو جوان هم سن و سال را سنگين كند.اين اتفاق بعد از آن روز بارها و بارها افتاد وقتي گذار ما به منزل ايشان ميافتاد با وجود كسالت اما از سر احترام به مهمانان عصا زنان سري به جمع آنان ميزد و بعد از احوالپرسي كوتاه به خلوت خودش باز ميگشت. نه شوق پرگويي پير مردان معمولي در او بود و نه تمايلي به تفحص در احوال دوستان پسرش. اين حالت تا زماني بود كه ضعف پيري و رنج بيماري مجال گردش اندك را به ايشان ميداد. در اين دو سه سال اخير متاسفانه اين ديدار نيز ميسر نميشد. حالشان مساعد نبود و تنها گاه گاهي از دوراحوالشان را جويا ميشديم.
هميشه وقتي ايشان را مي ديدم به دوستم محمد كاظم غبطه ميخوردم زيرا خودم چند سال قبل و به تعبيري در ايام جاهليتم،پدري را كه كما بيش شبيه ايشان بود از دست داده بودم و دوست داشتم در اين سالها كه اندكي شعور به سرم آمده ايشان كنارم ميبود و از درك حضورش نصيبي ميبردم. از اين بابت محمد كاظم انسان اقبالمندي بود كه در بهترين سالهاي عمرش پدري چنان فرهيخته را در كنارش داشت. براي نسلي چون ما كه از بر و بوم فرهنگي خود كنده شده ايم وجود چنين انسانهايي چيز كمي نيست،بودن در متن فرهنگ ملي و نوعي زندگي در وطن است. احساس من در مقابل مرگ كساني مانند مرحوم حاج محمد علي كاظمي كه سن وسالي از آنها گذشته و دنيا را با چشم بصيرت و عبرت نگريسته هميشه نوعي خسران بوده است. احساس ميكنم بخشي از هويتم از بدنه ام جدا شده. شبيه گم شدن يك نسخۀ قديمي از يك كتاب تاريخ كه ميتوانست چيزهاي بسياري از خودت را به خودت بشناساند و تو قدرش را ندانسته اي و مفت از دستش دادهآي. اما مطئنم جناب كاظمي از آن دست فرزنداني نبوده كه گرفتار چنين حسرتهاي شده باشد. ايشان از پدرشان چيزهاي بسياري آموخته است. ازپيشگاه خداوند براي آن مرحوم غفران الهي و براي دوستانم جناب مهندس عبدالله كاظمي و محمد كاظم كاظمي صبر و شكيبايي طلب ميكنم.
ابوطالب مظفريمن سر هر ماه (4)
گفته بودم كه مولانا
ابيات اين بخش و بخش قبل را در يك نشست سروده است. دليل اين ادعا يكي تصريحي است
كه در پايان اين ابيات دارد؛ مبني بر اينكه صبح شده و از خداوند صبح و روشنايي ميطلبد
كه عذر خدمت حسام الدين چلبي را بخواهد. اما آن بخشي كه به اين صبح روشن پيوند
خورده كجاست؟ به گمان ما آغاز اين بخش بايد از تفسير آيۀ هو معكم اينما كنتم باشد.
دليلش هم روند رو به تكاملي است كه در ابيات اين بخش وجود دارد و وحدت حسي كه در
ابيات ديده مي شود. فوران احساسات متعالي اين ابيات كه اوج لاينقطعي را نشان ميدهد.
در اين ابيات به روشني ما تصوير گويايي از آن نوع راه رفتن مردم شوريده را كه خودش در داستان موسي و شبان بيان كرده
مشاهده ميكنيم. سپردن زمام فكر و خيال به دست بيخودي مطلق.
تمثيل ديگري كه قبلا
نيز به آن اشاره كرده ام و ميتواند دراين مورد به فهم ماجرا كمك كند داستان مجنون
و شتر است. ميگويند مجنون، شتر سوار عزم منزل ليلي كرد. از قضا آن شتر كرهای
داشت شير خوار. طبيعي بود كه كره نميتوانست همپاي مادر راه برود. لذا مجنون كره
را در خانه بست و خود به راه افتاد. عشق ليلی در جان مجنون شعله ور بود و ميل
كره در طبع شتر، كره در اين سمت و ليلی در
آن سو، آن نفسي كه مجنون با خود بود و
مهار شتر را گرفته به سمت مقصد ميراند مركب طي منزل ميكرد. آما آن لحظه كه بيخود
ميشد و خيال ليلي مهار از كفش ميربود نوبت شتر بود كه سر برگرداند و راه رفته را باز پس آيد. يك وقت مجنون متوجه شد ديد
بهره ها از روز گذشته و او راهي نرفته است. اين بود كه خودش را از بالاي ناقه به
زمين انداخت و افتان و خيزان رو براه نهاد.
ن به شرح معنوي اين
تمثيل كاري ندارم شاهد ما صورت ظاهري اين حكايت است كه خيلي شباهت دارد به رابطۀ
صورت و معني در كار مولانا خصوصا در روايت مثنوي. كه حقيقتا در آن "گه شتر
چربيده است و گه مجنون حر". يعني گاه مولانا كوشيده است مقصد و هدف را از نظر
دور ندارد و پاس حكايت و قافيه و مضمون را داشته باشد و گاه كه نتوانسته قافيه و
مغلطه را گو همه سيلاب ببر عمل كرده و بيخودانه طي طريق كرده است. ابيات اين سر
ماه ما نمونۀ خوبي از اين حالت است.
اما بد
نيست داستان تنازع مجنون و شتر را هم بخوانيد
همچو مجنون در تنازع
با
شتر
گه شتر چربید و، گه مجنون ِ حُر
میل ِ مجنون پیش آن
لیلی
روان
میل ناقه پس پی كرّه اش دوان
یك دم ار مجنون ز خود
غافل
شدی
ناقه گردیدی و، واپس تر شدی
عشق و سودا چونكه پُر
بودش
بدن
می نبودش چاره از بیخود شدن
آنكه او باشد مراقب،
عقل
بود
عقل را سودای لیلی در ربود
لیك ناقه بس مراقب بود
و
چُست
چون بدیدی او مهار خویش سُست
فهم كردی زو كه غافل
گشت و
دنگ
رو سپس كردی به ُكرّه، بی درنگ
چون به خود باز آمدی،
دیدی ز
جا
كاو سپس رفتست بس فرسنگ ها
در سه روزه ره، بدین
احوالها
ماند مجنون در تردّد سالها
گفت: ای ناقه، چو هر
دو
عاشقیم
ما دو ضد، بس همره نالایقیم
جان ز هِجر عرش اندر
فاقه
ای
تن ز عشق خار بُن چون ناقه ای
جان گشاید سوی بالا
بالها
در زده تن در زمین چنگالها
راه نزدیك و بماندم
سخت
دیر
سیر گشتم زین سواری، سیر سیر
سر نگون خود را
ز اشتر در
فكند
گفت: سوزیدم ز غم تا چند چند
تنگ شد بر وی بیابان
فراخ
خویشتن افكند اندر سنگلاخ
آنچنان افكند خود را
سخت
زیر
كه مخلخل گشت جسم آن دلیر
چون چنان افكند خود را
سوی پست از
قضا آن لحظه پایش هم شكست
پای را بر بست و گفتا:
گو
شوم
در خم ِ چوگانش غلطان میروم
اما ابيات
اين سرماه
شرح اين
بگذارم و گيرم گله
از جفاي
آن نگار دَه دِله
نالم،
ايرا نالهها خوش آيدش
از دو
عالم ناله و غم بايدش
چون ننالم
تلخ از دستان او؟
چون نيم
در حلقۀ مستان او
چون ننالم
همچو شب بيروز او؟
بيوصال
رويِ روز افروزِ او
نا خوش او
خوش بود در جان من
جان فدايِ
يار دل رنجانِ من
عاشقم بر
رنج خويش و درد خويش
بهر
خوشنوديّ شاه فردِ خويش
خاك غم را
سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر
پر شود دو بحر چشم
اشك، كآن
از بهر او بارند خلق
گوهرست و
اشك پندارند خلق
من زجانِ
جان شكايت ميكنم؟
من نيم
شاكي، روايت ميكنم
دل هميگويد:
از او رنجيدهام
وز نفاق
سست ميخنديده ا م
راستي كن اي تو فخر راستان
اي تو صدر
و من درت را آستان
آستان و
صدر در معني كجاست؟
ما و من
كو آن طرف كآن يار ماست؟
اي رهيده
جانِ تو از ما و من
اي لطيفۀ روح اندر مرد و زن
مرد و زن
چون يك شود، آن يك توي
چونكه يكها
محو شد آنك توي
تا من و
توها همه يك جان شوند
عاقبت
مستغرق جانان شوند
اين همه
هست و بيا اي امر كُن
اي منزه
از بيا و از سُخُن
جسم،
جسمانه تواند ديدنت؟
در خيال
آرد غم و خنديدنت؟
دل كه او
بستۀ غم و خنديدن است
تو مگو كه
لايق آن ديدن است
آنكه او
بستۀ غم و خنده بود
او بدين
دو عاريت زنده بود
باغ سبز
عشق، كو بيمنتهاست
جز غم و
شادي درو بس ميوههاست
عاشقي زين
هردو حالت، برتر است
بيبهار و
بيخزان، سبز و تر است
دِه زكات
روي خوب، اي خوب رو!
شرح جان
شرحه شرحه، بازگو
كز
كَرَشمِ غمزۀ غمّازهاي
بردلم
بنهاد داغي تازهاي
من حلالش
كردم ار خونم بريخت
من هميگفتم:
حلال! او ميگريخت
چون
گريزاني زنالۀ خاكيان
غم چه
ريزي بر دل غمناكيان
اي كه هر
صبحي كه از مشرق بتافت
همچو چشمۀ
مَشرِقت در جوش يافت
چون بهانه
دادي اين شيدات را
اي بها،
نه شِكرِ لبهات را
اي جهان
كهنه را تو جان نو
از تن بيجان
و دل، افغان شنو
شرح گل
بگذار از بهر خدا
شرح بلبل
گو كه شد از گَل جدا
از غم و
شادي نباشد جوش ما
با خيال و
وهم نبود هوش ما
حالتي
ديگر بود كآن نادر است
تو مشو
منكر، كه حق بس قادر است
تو قياس
از حالت انسان مكن
منزل اندر
جور و در احسان مكن
جور و
احسان رنج و شادي حادث است
حادثان
ميرند و حقشان وارث است
صبح شد اي
صبح را پشت و پناه
عذر
مخدومي حسامالدين بخواه
عذر خواهِ
عقلِ كل و جان، تويي
جانِ جان
و تابشِ مرجان تويي
تافت نورِ
صبح و ما از نورِ تو
در صبوحي
با ميِ منصور تو
دادۀ تو چون چنين دارد مرا
باده كه
بود كو طرب آرد مرا
باده در
جوشش، گدايِ جوش ما
چرخ در
گردش اسير هوش ما
باده از
ما مست شد ني ما ازو
قالب از
ما هست شد، ني ما ازو
ما چو
زنبوريم و قالبها، چو موم
خانه خانه
كرده قالب را، چو موم
بس دراز
است اين حديث خواجه گو
تا چه شد
احوال آن مرد نكو؟...
من سر هرماه 3
حرف و صوت و گفت
را برهم زنم
الگوهاي روايي مثنوي
معنوي بسيار متنوع است. يكي از اين الگوها گونهاي است كه ما ميتوانيم آن را با
الگوي پرش طول ارتفاع در ورزش دو مقايسه كنيم.
ورزشكار اين رشته با دورخيزي كارش را آغاز ميكند و بعد به پرش بلندي در طول يا
ارتفاع دست ميزند. به عبارت ديگر اگر مثنوي را به يك راه بلند تشبيه كنيم و
مسافري را در اين راه قرار بدهيم، اين مسافر بخش بيشتر راه را مسلما با آرامش طي خواهد
كرد. اما فراميرسد لحظاتي كه تنوع چشم اندازهاي راه او را به شور و اشتياق آورده وحس
دويدن را در او زنده ميكند. و باز شايد برسد لحظاتي كه اين رونده مجبور باشد از
روي نهر پر آبي بپرد و از فراز صخره اي به فراز صخره اي ديگر برآيد و افتان و
خيزان گردنهها و ستيغها را در نوردد. اينها لحظات شوريدگي اين مسافر است و خود
مولانا در داستان موسي و شبان ترسيم زيباي ازاين گونه راه رفتنها به دست داده است:
برنشان پاي آن سرگشته راند
گرد از پره بيابان
بر فشاند
گام پاي مردم شوريده
خود
هم زگام ديگران پيدا
بود
يك قدم چون رخ ز
بالا تا نشيب
يك قدم چون پيل رفته
رفته بر اريب
گاه چون موجي بر
افروزان علم
گاه چون ماهي روانه
برشكم
گاه بر خاكي نوشته
حال خود
همچو رمالي كه رملي
بر زند
گاه حيران ايستاده
گه دوان
گاه غلطان همچو گوي
از صولجان
شيوه راه رفتن اين
چوپان شوريده در حقيقت شيوه سرايش مثنوي نيز است. ما در اين سلسله ياد داشتها
درحقيقت بخش راه رفتنهاي آرام را كنار گذاشته ايم و آن لحظاتي را ميآوريم كه
مولانا دست به پرشهاي و دوشهاي معنوي روحي
زده است.
يكي از فرازهاي بسيار شگفت مثنوي كه هم از لحاظ صورت
در اوج است و هم از جنبۀ معني شگرف، ابياتي است از داستان" طوطي و بازرگان".
اين ابيات كه به گمان ما و بنا به دلايل و شواهد چند در يك شب سروده شده است حاوي يكي
از عميقترين و سوزندهترين تجربيات بشري از پديدهاي به نام عشق است. كه در دو
نوبت تقديم دوستان اين خانه ميشود
وقتي بازرگان، اشارت
طوطيان هند را به طوطي گرفتار در قفس ميدهد:
چون شنيد آن مرغ كان
طوطي چه كرد
بس بلرزيد اوفتاد و
گشت سرد
خواجۀ بيچاره شروع
ميكند به آه و ناله و دريغا گفتنها:
اي دريغا مرغ خوش
پرواز من
زانتها پرّيد تا
آغاز من
اي دريغا اشك من
دريا بدي
تا نثارِ دلبر زيبا
بُدي
اين حالت ادامه دارد
تا ميرسد به ابيات مورد نظر اين سر ماه ما
3
چون زنم دم؟ كاتش دل
تيز شد
شيرِ هجر آشفته و
خونريز شد
آنكه او، هشيار، او
تندست و مست
چون بود، چون او قدح
گيرد به دست
شير مستي كز صفت
بيرون بود
از بسيط مرغزار
افزون بود
قافيه انديشم و
دلدار من
گويدم: منديش جز
ديدار من
خوش نشين اي قافيه
انديش من
قافيۀ دولت تويي در
پيش من
حرف چه بود تا تو
انديشي ازآن؟
حرف چه بود؟ خار
ديوار رزان
حرف و صوت و گفت را
برهم زنم
تا كه بياين هرسه
با تو دم زنم
آن دمي كزآدمش كردم
نهان
با تو گويم اي تو
اسرار جهان
آن دمي، را كه نگفتم
با خليل
وآن غمي را كه نداند
جبرئيل
آن دمي كزوي مسيحا
دم نزد
حق، زغيرت نيز بيما
هم نزد
ما چه باشد در لغت؟
اثبات و نفي
من نه اثباتم، منم
بيذات و نفي
كن كسي در ناكسي در
يافتم
پس كسي در ناكسي در
بافتم
جمله شاهان، بندۀ
بندۀ خودند
جمله خلقان بندۀ
بندۀ خودند
جمله شاهان پست پست
خويش را
جمله خلقان، مست مست
خويش را
ميشود صيّاد مرغان
را شكار
تا كند ناگاه، ايشان
را شكار
دلبران را دل اسير
بيدلان
جمله معشوقان، شكار
عاشقان
تشنگان گرآب جويند
از جهان
آب هم جويد به عالم
تشنگان
چونكه عاشق اوست تو
خاموش باش
او چو گوشت ميكشد
تو گوش باش
بند كن چون سيل
سيلاني كند
ورنه رسوايي و
ويراني كند
من چه غم دارم كه
ويراني بود
زير ويران گنج
سلطاني بود
غرق حق خواهد كه
باشد غرقتر
همچو موح بحر جان
زير و زبر
زير دريا خوشتر آيد
يا زبر؟
تير او دلكش تر آيد
يا سپر؟
پاره كرده وسوسه
باشي دلا
گر طرب را باز داني
از بلا
گر مُرادت را مَذاق
شِكر است
بيمرادي ني مراد
دلبر است؟
هرستارهش خونبهاي
صد هلال
خون عالم ريختن، او
را حلال
ما بها و خونبها را
يافتيم
جانب جان باختن
بشتافتيم
اي حيات عاشقان در
مردگي
دل نيابي جز كه در
دلبردگي
من دلش جسته، به صد
ناز و دلال
او بهانه كرده با من
از ملال
گفتم: آخر غرق توست
اين عقل و جان
گفت: رو، رو، بر من
اين افسون مخوان
من ندانم آنچه
انديشيده اي
اي دو ديده، دوست را
چون ديده اي؟
اي گرانجان خوار
ديدستي مرا
زانكه، بس ارزان
خريدستي مرا
هركه او ارزان خرد
ارزان دهد
گوهري، طفلي به قرصي
نان دهد
غرق عشقيام كه غرق
است آندرين
عشقهاي اولين و آخرين
مجملش گفتم نگفتم
زان بيان
ورنه هم افهام سوزد
هم زبان
من چو لب گويم لب
دريا بود
من چو لا گويم مراد
الا بود
من ز شيريني نشينم
رو ترش
من ز پري سخن، باشم
خمش
تا كه شيريني ما از
د و جهان
در حجاب رو ترش باشد
نهان
تا كه در هرگوش نايد
اين سخن
يك همي گويم ز صد
سرّ لدن

سرانجام پس ار تاخير فراوان دومين مجموعه داستان دوست و همكار ارجمندم جناب محمد جواد خاوري از چاپ خارج شد. داستانهاي اين مجموعه نسبت به كارهاي كتاب قبلي ايشان تفاوتهاي در صورت و سيرت دارد. من در يكي از شماره هاي خط سوم كتاب اول ايشان را نقد كرده بودم و اميد است كه بتوانم فرصتي بيابم و خوانشي از اين كتاب نيز تقديم دوستان بكنم.
نقد حال
این جا هوا، مثل بهانه های دل من
سرد و سیاه و خسته و بد خوست
این جا شب است
و ماه،
با جلوههای گیج و گرانش
خیل سیاهکاری شب را
توجیه میکند
جالب تر اینکه:
شب را
با روزهای روشن با تو
تشبیه میکند
این جا هوا به شکل تو اخموست
من سر هر ماه (2)
فتنه و آشوب و خونریزی مجو
1
ابیاتی که خواهید خواند یکی از شور انگیز ترین بخشهای مثنوی
است. نکته مهم در این ابیات تداعی های مکرری است که در ذهن سراینده رخ می دهد.
ساختار این تداعی ها گاه بر اساس تناسبات مفهومی است و گاه بر مبنای تناسبات کلامی.
داستان پادشاه و کنیزک ادامه می یابد. طبیب الهی بیمار را معاینه می کند و در می
یابد که:
دید از زاریش، کو زار دل است
تن، خوش است و او گرفتار دل است
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علّت عاشق ، ز علّت ها جداست
عشق، اسطرلابِ اسرار خداست
سخن از عشق به میان می آید و مولانا عشق را «اسطرلاب اسرار
خدا» می داند. به گمان من در محور این سلسله تداعی ها دو کلمه «عشق» و «اسطرلاب»
به عنوان سکوهای پرتاب مطرح است. ساختار معنوی این ابیات بر عشق استوار است و
ساختار صوریش بر کلمه اسطرلاب. افقی روبروی مولانا گسترده شده که باعث به وجود
آمدن این سلسله تشبیهات شده است و ریشه آنها در همین دو کلمه است. در «آسمان»
تجربیات معنوی مولانا، «معشوق» در حکم آفتاب است و عشق همان اسطرلابی که می تواند
عاشق را با منظومه شمسی معشوق مرتبط سازد و سیارگان چرخان دورآ دور این خورشید را
رصد کند.
نخ رابط این
تناسبات آشکار است. «آفتاب» «روشن» است و با
«سایه» نیز نسبتی روشن دارد. این است که در ذهن مولانا آفتاب تداعی می شود و بعد خواه
نا خواه پای «شمس» که مترادف آفتاب در زبان عربی است به میان کشیده می شود. از
طرفی شمس نام پیر مولانا یعنی «شمس تبریزی» نیز است. همان معشوق سوزنده و گرما
بخش.
نمودار ساختاری این سلسله تداعی اینگونه است:
اسطرلابï آفتابï
روشنی ï نورï سایهï شمس
ï
قمرï خوابï سمرï
شمس تبریزیï سوختنï افروختن و.
نوع دیگر از تداعی های این ابیات گفت و گو های درونی است که
مولوی با سوپر من خودش انجام می دهد. یک نوع دیالوگ درونی در روان مولانا در می
گیرد و ممکن است سر نخ این گفتگو نیز اتفاق بیرونی بوده باشد. یعنی در آغاز میان
مولانا و مریدان و احتمالا حسام الدین گفتگو و اشاراتی اتفاق می افتد اما بعد ازآن
ذهن جوّال مولانا در گفت و گو نیز برای خودش مخاطب های مخفی تری انتخاب می کند.
2
یکی دیگر از خصوصیات مولانا که از همین ابیات خودش را نشان
می دهد سرکشی های « نقش با نقاش» است. یعنی مجموعه روایی مثنوی با شخص راوی که
مولانا باشد در کش و قوس مدام است.گاه است که نقش غالب است و گاه نقاش. ما بعد
ازاین بسیار می بینیم که بارها اشتر روایت با مجنون راوی از در سرکشی بر می آید:
همچو مجنون در تنازع با شتر
گه شتر چربد و گه مجنون حر
این همان خصیصه است که امروزه گاه از زبان ناقدان و رمان
نویسان معاصر شنیده می شود که در حین نوشتن گاه است که شخصیتهای رمان بیرق استقلال
طلبی بلند می کنند و نویسنده را به دنبال خودش می کشد و به گمان من مولانا استاد
این فن است.
**
اینک چند بیت از باب مقدمه در مقام عشق:
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آید خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشن گر است
لیک عشقِ بی زبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد، قلم برخود شکافت
عقل، درشرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید، باید از وی رو متاب
از وی ار سایه نشانی می دهد
شمس هر دم، نورِ جانی می دهد
سایه، خواب آرد ترا همچون سَمَر
چون
برآید شمس، اِنشَق القمر
خود غریبی در جهان، چون شمس نیست
شمسِ جان باقی است، او را اَمس نیست
شمس، در خارج اگرچه هست فرد
می توان هم، مثلِ او تصویر کرد
و این هم آن ابیات اصلی این سرماه ما.
چون حدیثِ روی شمس الدین رسید
شمس چارم آسمان سر در کشید
واجب آید، چونکه آمد نامِ او
شرح رمزی گفتن از انعام او
این نفس، جان دامنم برتافته ست
بویِ پیراهانِ یوسف یافته ست
از برای حق صحبت سال ها
بازگو حالی ازآن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده، صد چندان شود
لاتُکلِّفنی فانّی فی الفنا
کلّت اِفهامی فلا اُحصی ثنا
کُل شیء قالَهُ غیرُالمُفیق
اِن تَکلّف او
تصلّف لایلیق
من چه گویم؟ یک رگم هوشیار نیست
شرحِ آن یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقتِ دگر
قالَ اطعمنی فَانّی جایعُ
وَاعتجل فالوقتُ سیفُ قاطعُ
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن ازشرط طریق
تو مگر خود مرد صوفی نیستی
هست را از نسیه خیزد نیستی
گفتمش: پوشیده خوشتر سِرِ یار
خود تو در ضمن حکایت، گوش دار
خوشتر آن باشد که سِرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
گفت: مکشوف و برهنه و بی غلول
بازگو دفعم مده ای بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو، که من
می نخسبم با صنم با پیرهن
گفتم: ار عریان شود او در عیان
نی تو مانی، نی کنارت، نی میان
آرزو می خواه، لیک اندازه خواه
برنتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید، جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونریزی مجو
بیش از این از شمس تبریزی مگو
این ندارد آخر از آغاز گو
رو تمام این حکایت باز گو
ادامه مطلب


